![]() سلام
انشاالله عزاداری همه در غم مادرمون قبول خدا و رسول و دخت عزیزشون ... آه ... آخرین قسمتیه که با این سفرنامه در خدمتتونم ... البته بعد این٬ یه پست خاص هم در رابطه با سفرنامه قرار میدم احتمالا. پس دلتنگیام بمونه واسه اون موقع! واسه عزیزانی که در قسمت آخر همراه ما شدن!:
از شلمچه که راه افتادیم٬ وسطای راه یه جایی واسه نماز واستادیم که ایستگاه صلواتی بود. اصولا دوس ندارم تو این جور سفرا (و کلا هر سفری!) خیلی سوغاتی بگیرم و این حرفا. فقط من باب این که یه چیز متبرکی از این مناطق به نزدیکام بدم چندتایی جاسوئیچی که مزین به آیاتی از قرآن و نام ائمه معصوم (ع) و حضرت زینب (س) بود گرفتم. نماز خوندیم با هم و راه افتادیم سمت جایی به نام "معراج شهدا". شهدایی که تازه و طی عملیات تفحص پیدا شده اند (البته منظور فقط استخوناشونه٬ بدون پلاک) و گمنام هستند رو میارن اینجا. آخرین شهدایی که پیدا شده بودن مربوط بودند به تاریخ ۸۷/۱۲/۱۸ . یعنی دقیقا ۹ روز قبل. همونجا بعد خوندن روضه کنار محل قرارگیری شهدا٬ شام خوردیم و بعد شام راه خودمونو به سمت قم ادامه دادیم که اون موقع ساعت ۲۳ روز سه شنبه ۲۷/۱۲ بود. دیگه اومدیم و تو اتوبوس خوابیدیم. البته من تقریبا ۵-۴ باری بیدار شدم به فاصله هر ۱ ساعت. همه بچه خواب بودن٬ به هر حال وظیفه حکم میکرد حواسم جمع تر باشه. البته خدایی راننده های خیلی مسلطی داشتیم. ۶ راننده که هر اتوبوس میشه ۲ راننده. البته متوجه شدم ۳ از بچه ها (که مسئول بودند) با هم یه برنامه ای گذاشته بودن که هر ۳ ساعت یه نفرشون بیدار باشند. خلاصه ۵:۲۰ روز چهارشنبه (۲۸/۱۲) در شهر معمولان واسه نماز واستادیم. الان که ۶:۰۳ شده و ما هنوز راه نیفتادیم. دمای بیرون الان که ساعت ۶:۲۶ : ۳۰c " داخل " " " " : ۱۷۰c رفتیم تا رسیدیم به خرم آباد. بر خلاف تصورم شهر خیلی قشنگیه. حدود ۱ ساعت واستادیم واسه WC و استراحت. اصولا تو این سفر خیلی با خیال راحت رفتیم طول مسیرُ. توقف های زیاد و طولانی. یه کم خوابیدم تو راه. ساعت ۱۰:۴۵ رسیدیم بروجرد. (البته من ۱۰:۵۵ از خواب بیدار شدم) الان ساعت ۱۳:۳۰ دقیقا و ما هنوز بروجردیم!!!! یکی از بچه های اتوبوس ۱ حالش بد میشه. میبرنش دکتر و سرم (یکی از بچه های اتوبوس خودمونم حال خوشی نداشته و سرم زده) در نتیجه چون طول کشیده قرار بر این میشه که واسه نماز که ۱۲:۳۰ اذانه و نهار هم توقف کنیم! همین جا. دیروز عصر از شلمچه که راه افتادیم گفتیم لابد تا ۷-۶ صبح نهایتا می رسیم قم! ولی الان ۱۳:۳۵ شده و ما هنوز بروجردیم. این طور که از یکی از اهالی اینجا سوال کردم٬ از اینجا تا قم ۲۴۰ کیلومتره که حداقل ۳:۳۰ دقیقه راهه تا اونجا. یعنی حداقل ۶ اونجا می رسیم با این وضع حرکت کردن ما!! الان (۱۳:۴۱) مامان زنگ زد گفت وسایلُ جمع کردن٬ منتظر بابا هستن تا راه بیفتن و برن. ایشالا به سلامتی. (میخواستن برن شهرستان (گرمه٬ تو پستای قبل به صورت مختصر یه چیزایی ازش گفتم)) * این نکته رو تا ابدالدهر به خاطر مبارک بسپارین! : به رش نیس به ریشه اس! (همون لحظه یه چیزی شد که مجبور شدم اینُ بنویسم!)
خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم و واقعا یادم رفته بود چه جوری بود اینجا. خیلی گنبد خوشگلی داره نازٍه ناز - عین گنبد آقاجون فقط دخترونش. ووووی چه باحال بود!! چند بسته سوهان هم واسه اقوام گرفتیم جهت خالی نبودن عریضه (هرچند چه هدیه ای بهتر از خودم واسشون!) ساعت ۲۱:۰۵ جرکت کردیم رسما سمت مشهد!
برنامه های فرهنگی جالبی در طول مسیر سفر داشتیم. یکی از اونا که در واقع آخرینش هم محسوب میشد نامه ای از شهدا به ما بود که به صورت دلنوشته توسط بچه ها نوشنه میشد. یکی یکی بچه ها خوندن (اونایی که اسماشون معلوم بود) و گروه مستند سازی هم مشغول فیلبرداری از اونا. حالا که داریم به آخر سفر نزدیک و نزدیکتر میشیم غم بزرگی تو دله بچه هاس که کاملا مشهوده و از چشاشون قابل دیدنه. ساعت ۲۲:۱۵ و ما وسط آزادراه قم - تهرانیم.
واسه نماز به زور رسیدیم به مسجدی قبل دامغان - آخه بعد سمنان ظاهرا مسجدی هم نبوده تا یکی که تقریبا ۱۰ دقیقه قبل قضا شدن نماز رسیدیم که البته بسیار شلوغ بود. الان ۶:۱۳ شده.
تو راه صبحانه خوردیم و بعدش اتوبوس (البته قسمت اعظمش) ۲ تیم شدیم و مشاعره شروع شد. حاجی از تیم دیگه بود. خیلی مسخره بازیه!
ساعت شد ۱۰:۱۰ - الان مشاعره تموم شد!! بیشتر از ۲ ساعت این مشاعره ادامه داشت. سر من یکی که داره میره!
بعد سبزوار واسه WC و نماز واستادیم. اتفاق خاصی نیفتاد. ساعت ۱۴:۴۷ رسیدیم مشهد یعنی از عوارضی آزادراه باغچه - مشهد رد شدیم اینور! خداحافظی و روبوسی بچه ها در نوع خودش خیلی جالب بود. حلالیت میطلبیدن طفلیا ولی من میدونم همه از هم راضی هستیم. سریع باید برم خونه - تمیز کاری! استراحت! یه لقمه نون! حرم و دعای کمیل (واااااای چه حالی میده) فردا هم که عیده. ۲۴ ساعت و چند دقیقه بیشتر به لحظه ی تحویل سال نو نمونده. یه عده دارن پیاده میشن کم کم. (یه عده از بچه ها ترمینال مشهد پیاده شدن تا برن خونه شون. مقصد اتوبوس دانشگاه بود). من فلکه پارک باید پیاده شم و از اونجا یه تاکسی بگیرم و سریع برم خونه. اگه بدی دیدین از من٬ حلالم کنید. انشاالله از همین کار بینهایت ناچیزی که کردم اول خدا و ائمه و بعدم شهدا و در نهایت شما خوانندگان عزیز راضی باشین. التماس دعا و بر خلاف بقیه موارد: آغاز ...
پی نوشت: ۱) تمام! ۲) به همین سادگی ... ۳) حرفای تکمیلیم واسه سفرنامه بمونه واسه پست بعد. ۴) شرمنده که سرتونو درد آوردم دیگه. آخریش بود! خلاص! ۵) محتاج لحظه لحظه دعای شما عزیزان ... نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم خرداد 1388 توسط غلام آقاجون
سلام
اول یه عذر خواهی خیلی گنده به خاطر اینکه دو هفته فاصله افتاد٬ شرمنده. باور کنین امتحانا و گرفتاریای زندگی! مجال نفس کشیدنم گرفته از ما گاهی اوقات! خلاصه معذرت، سعی میکنم جبران کنم پیشنهاد میکنم اگه تازه به جمع ما اضافه شدین٬ اول قسمتای قبل رو به ترتیب یه نگاهی بندازین تا با این سفرنامه آشنا بشین٬ بعد این قسمتُ بخونین:
اما سفرنامه ما به جایی رسید که ما هرطور شده بود با کمک خدا و شهداء توفیق زیارت کربلای طلاییه رو به دست آوردیم. ساعت ۶ عصر روز ۲شنبه (۲۶/۱۲/۸۷) از طلاییه به سمت آبادان راه افتادیم. و اما ادامه داستان ... اومدیم و اومدیم تا رسیدیم آبادان. نزدیک ۱۰ بود رسییدیم آبادان. نماز مغرب و عشا رو هم که نخونده بودیم هنوز. نزدیک ۱۰:۳۰ خوندیمشون٬ بعدشم شام و فوتبال. بعدش حموم و خواب! فوتبالمون خیلی حال داد. آبادان که بودیم یه مجموعه ورزشی بردن مارو که ورودیش یه حیاط (شبیه حیاط مدارس) بود و میشد فوتبال بازی کرد. من و حاج آقا هم تو یه تیم بودیم و اتفاقا چه ترکیب توپی هم بودیم!! همه تیما رو زدیم! فردا صبح ( ۳شنبه ۲۷/۱۲/۸۷) از آبادان به سمت اروند راه افتادیم. این عکس رو هم زمانی گرفتم که ما سوار اتوبوس٬ هنوز تو حیاط مجموعه بودیم و میخواستیم از آبادان بریم. تو اتوبوس هم بساط چای و صبحانه به راه بود! بعد اینکه از اروندکنار برگشتیم٬ من خاطرات اونجا رو تو دفترم ثبت کردم. یه خاطره گِلی! هم از اونجا دارم! یادمان شهدای اروند٬ یکی از بخشهای شبه جزیره آبادان است که در ۴۸ کیلومتری جنوب شرقی آبادان و در انتهای جاده آبادان - اروند واقع شده است. این منطقه شاهد یکی از موفق ترین و بزرگترین نبردهای دوران دفاع مقدس می باشد. در عملیات والفجر۸ غواصان خط شکن٬ شبانه از آبهای خروشان اروند رود گذشته٬ خط دشمن را شکستند و موفق به آزاد سازی منطقه فاو شدند. این عملیان ضربه مهلکی بر کمر ارتش بعث وارد آورد. اروند کنار -به به- والفجر۸- ۴۱۲ گردان شرکت داشتند غواص- جاده آسفالت ازغواصان شهید تعریف کردن که تو اون عملیات، از بس غواصا رفتن و شهید شدن و بدناشون رو هم افتاده که از دور یه جاده آسفالت دیده میشده ... میفهمی یعنی چی؟ میفهمی واسه این مملکت و ملت و حفظ ارزشهای دینی و ملی چه تعداد جانفشانی شده اینجا توسط غواصا؟ غواصایی که میگن ۲ بار شهید میشن٬ ۱ بار توسط آب اروند کنار٬ با اون شدت و فشارش٬ ۱ بار هم توسط سربازان کفر! ذره ذره غبار دلت را به آب اروند بسپار. مبادا آب بنوشی. اینجا سرزمین حاجیان لب تشنه است. اینجا حج حسینیان زمان کامل میشود. آنان که به جای گشتن بر دور کعبه سنگی٬ به ندای حق لبیک گفتند و در کربلا همچون ستارگان در طواف خورشید بر گرد امام عشق طواف کردند. با آب اروند غسل اجرام کن٬ و راهی شلمچه شو. اون طرف آبُ میبینی؟ ... پسر یکی از اقوام ما٬ طلبه ای بود غواص یا غواصی بود طلبه که تو همین عملیات مفقودالاثر یا بهتر بگم٬ جاویدالاثر شد ... خوش به سعادتش ... یا یکی از شوهر عمه هام ۶۰ روز فاو بوده ... حول و حوش ۱۲:۳۰ از اروند کنار (با یک دنیا خاطره ی گِلی!) رفتیم. (من جفت پاهام تا مچ داخل گل و لای ساحل اروند رفت.) کت قهوه ای مو هنوز ننداختم تو ماشین لباسشویی٬ چون هنوز اثر اون گل روش هست و من حیفم اومد اثرش از بین بره به این زودیا. هرچند اثر اصلیش که جاودانه شده برام جای دیگه اس ...
نزدیکه ۳ بود که رسیدیم شلمچه. چه فرقی میکند ظهر به شلمچه برسی یا غروب؟ شلمچه سرزمین هزار خورشید است. سرزمین نزول وحی و عشق است. فرشتگان را ببین. نورمی برند و نور می آورند. حاجی٬ زمان مُحرم شدن است. با مَحرمان حریم وصل احرام ببند. پای بر روی تربت پاک شلمچه بگذار. چی می گویم: فرش زیر پایت بال فرشتگان و آسمانت بهشت برین است. بهشتیان هم رشک می برند بر تربت پاک شلمچه. حاجی احرامت مبارک ... یا فاطمه زهرا ... مادر شهیدی خواب دیده که پسر شهیدش بهش میگه: مادرجان چرا جنازه منو از شلمچه آوردین تهران؟ مادر میگه: پسرم چون هر هفته مجبور بودم یک روز بیام اونجا واسه دیدنت. پسر شهید میگه: آخه مادر٬ حضرت فاطمه زهرا (س) هر شب واسه دیدن ما میومدن اونجا ... بهش میگم: به خدا خود کربلا اینجاس میگه: لازم بود اول بیای اینجا رو ببینی٬ تا بهتر کربلا رو درک کنی با خودم میگم: اگه این همچین حرفی میزنه٬ حتما راسته و درسته٬ چون این میدونه چه خبره٬ هم از اینجا خبر داره و هم از اونجا٬ پس درسته. ۲۰ دقیقه ای کلاً ولو بودم رو خاک شلمچه٬ آخه دیگه دم رفتن بود و دل کندن ... دل کندن از جایی یا کسی که وابسته شی٬ اونم نه یک وابستگی از نوع زمینی٬ بلکه از نوع آسمونی ... منطقه مرزی شلمچه در منتهی الیه غرب خرمشهر واقع شده است و نزدیک ترین نقطه مرزی به بصره می باشد. شلمچه یکی از محورهای هجوم دشمن در ۳۱/۶/۵۹ به خرمشهر بود. در عملیات بیت المقدس اگر چه خرمشهر آزاد شد ولی با توجه به اهمیت نظامی شلمچه٬ دشمن به سختی از آن دفاع کرد و آن را در اشغال خود نگه داشت و پس از آن موانع٬ استحکامات و رده های دفاعی متعددی در این منطقه ایجاد کرد. رزمندگان اسلام با اجرای عملیات کربلای ۵ در دی ماه ٬۱۳۶۵ این مواضع را در هم شکستند و شلمچه را آزاد کردند. ۶ از شلمچه راه افتادیم. مقصد رو نمیدونم. الان ۶:۱۳ ادامه در قسمت بعد ...
پی نوشت: ۱) باز هم عذر خواهم بابت تاخیر طولانی. ۲) کم کم داریم به آخر سفرنامه نزدیک میشیم. باورتون میشه واسه همین الان حالم گرفته اس؟! درست مثله اون روزای قشنگ ... ۳) قسمت بعد شاید قسمت آخر باشه ... ۴) ظهور آقا ... شفای بیمارا ... رفع مشکل گرفتارا ... روا شدن حاجت حاجتمندا ... التماس دعا ...
راهنما: توضیحاتی که خودم میدم متن اصلی سفرنامه توضیحات "امتداد" در مورد منطقه عملیاتی متن ادبی "امتداد" در مورد منطقه عملیاتی
حال سپهر محمد عزیز ما هم پس از کش و قوسهای فراوون رو بهبودیه خدا رو شکر. هرچی بگم این سه نفر زجر کشیدن! ولی خدا رو شکر ...
راستی اگه هنوز ثبت نام نکردین٬ زودتر اقدام کنین تا دیر نشده! اینجا محل ثبت نامه: تالار گفتمان شبکه اطلاع رسانی امام حسین (ع)
بسمه تعالی
* واقعا شرمنده ام، چون چند روز بلاگفا از خونه باز نمیشد و من حتی نتونستم رحلت آیة الله العظمی بهجت رو تسلیت بگم. نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 توسط غلام آقاجون
سلام
اگه تازه به جمع ما اضافه شدین و مایلین تا قسمتهای قبل رو اول بخونین٬ میتونین از این لینکا استفاده کنین:
به جایی رسیدیم که یکشنبه شب٬ ما از دهلاویه راه افتادیم سمت هویزه. خالی از لطف نیس که بدونین حاج آقای عزیز ما هم اینجا رو میخونن! و حالا ادامه ماجرا (اولاش خیلی دلنشینه!) ... وقتی میخواستیم از دهلاویه راه بیفتیم سمت هویزه٬ حاجی نیکبین (خیلی ارادت داریم حاج آقا!) سوار اتوبوس ما شد و منم گفتم سوال دارم و نشوندمش پیش خودم. ۳ تا سوال ازش داشتم! ;-) که نمیگم تو چه زمینه ای بود!! :دی (تا تو کف بمونین!) و بعدم موضوعات دیگه ای مطرح کردن خودشون (تاکید روی خودشون!) در مورد موسیقی و احکام بانوان! خب به من چه!! چرا بد نگاه میکنین منو! بخدا خودش گفت. سوالهای من چیز دیگه ای بود ;-) ! خلاصه از ۸:۲۰ که از اونجا راه افتادیم٬ تقریبا ۹:۳۰ رسیدیم هویزه ... شهر هویزه در ۱۰ کیلومتری جنوب غربی سوسنگرد٬ مرکز یکی از بخشهای دشت آزادگان است. در عملیات هویزه در ۱۵/۱۰/۵۹ رزمندگان از این منطقه نفوذ کردند و به محل استقرار دشمن در جنوب کرخه کور هجوم بردند و ۸۰۰ نیروی عراقی را اسیر کردند که این تعداد تا اون روز جنگ بی سابقه بود٬ در محاصره قرار گرفتند و تعدادی از آنان از جمله سید حسین علم الهدی فرمانده سپاه هویزه به شهادت رسیدند. در طی عملیات بیت المقدس (اردیبهشت ۶۱) منطقه هویزه آزاد شده و پیکر عزیز این شهدا در مکانی که امروزه به عنوان یادمان شهدای هویزه میزبان زائرین میباشد٬ کشف شد. لبیک٬ اللهم لبیک٬ لبیک لا شریک لک لبیک ... و این ندای حسین است٬ که هر روز و شب در گوش زمان میپیچد و تو را به خود میخواند. کل یوم عاشورا٬ کل ارض کربلا٬ و هویزه قطعه ای از خاک کربلاست٬ که حسین زمان (شهید حسین علم الهدی) با اصحاب عاشورایی خویش به کاروان نور و عشق پیوستند. و بدان که تو را نیز تا به بلای کربلا نیازموده اند از دنیا نخواهند برد. اینا رو فردا صبحش (۲شنبه صبح٬ تو اتوبوس) نوشتم ... درست ۸ صبحه روز دوشنبه ۲۶/۱۲/۸۷ و ما تو اتوبوس نشستیم تا کم کم آماده رفتن به سمت طلاییه شیم. (ساعت الان ۸:۵۰ و ما هنوز راه نیفتادیم!! شاید طلاییه نریم اصلا :-( دیشب حول و حوش ۹:۳۰ بود رسیدیم هویزه ... رفتیم تو یه حسینیه٬ جامونو عوض کردن٬ رفتیم حسینیه کناریش. اونجا بچه های ما + شهید بهشتی + یه جایی از اصفهان! جمع بودند که تقریبا شاید ۳۰۰ نفر میشدیم. شام خودمونو خوردیم. قبلا هم گفته بود٬ بالاخره موقع اش فرا رسیده بود٬ رفتم محل دفن شهدای هویزه ... درست همونطور که آدرس داده بود٬ خیلی دقیق و سرراست ... کلا ۵ ردیفه - از سمت راست دومین ردیف - پنجمین قبر٬ اسمشم "سید مهدی جعفری" ... خیلی دورش شلوغ بود٬ ۵-۴ تا خانم نشسته بودن. رفتم تو مسجدش و نماز خوندم٬ اومدم٬ هنوز نشسته بودن٬ رفتم بیرون یه چرخی زدم٬ اومدم٬ نشسته بودن٬ بابا پاشین دیگه!! ۱۱:۳۰ رفتم دیدم همه میان بیرون٬ همه رو بیرون میکردن٬ میخواستن ببندن اونجا رو٬ سریع رفتم تو٬ تنها شده بود بالاخره. ۱۰ دقیقه ای نشستم پیشش. بیرون میکردن٬ منم رفتم٬ گفتن ۴ (ساعت ۴ صبح) دوباره باز میکنیم٬ خیله خب٬ میرم ۳:۵۰ میام. اینور انور خودمو الاف کردم٬ تا موقع شد ۱:۱۵. رفتم بیرون سمت ٬wc گفتم وضویی بگیریم و بعد بشینم جلوی یادمان (جای شهدا) قرآن و چند تا دعا بخونم و نماز بخونم تا بشه ۴ که به امید خدا اونجا رو باز کنن. وضو گرفتم٬ داشتم برمیگشتم دیدم یه بنده خدایی رفت تو (تو همون یادمان! شب درشو بستن و منم فکر نمیکردم الان باز باشه) و در هم بازه!! سریع رفتم ژاکتمو پوشیدم (هوا سرد بود) و رفتم تو ... ۱:۳۰ تا ۳:۴۵ اونجا بودم (چیز قابل تعریفی ندارم٬ شرمنده!) ... بعدش رفتم سمت حسینیه و نزدیک ۴ خوابیدم تا نزدیک ۶. بعدش نماز. پیش سید مهدی بودم که دیدم حاج آقای نیکبین تنها واستاده. بهش گفتم ما اینجا شهید داریم (از آشناهای دورمونه) نشستیم با هم و یه فاتحه خوندیم و برگشتیم حسینیه. عشق و عاشق و معشوق ... حب و حبیب و محبوب ... دل و دلداده و دلدار ... شهید سید مهدی جعفری ...
یادتون باشه من تو اتوبوس نشسته بودم که داشتم اینا رو مینوشتم٬ تو اون فاصله صبحانه هم دادن بهمون: ساعت ۱۰:۰۴ - طلاییه هم نشد!! :-( واسه اینکه تو قرارداد راننده ها نبوده!! ما هم رفتیم مقتل٬ جای شهید علم الهدی و یاران با وفاش (نزدیک هویزه٬ پیاده ۱۰ دقیقه راهه٬ این عکس هم جاییه که پیکر شهدا پیدا شده٬ یعنی اینجا شهید شدن) پسرا و دخترا٬ خوندیم٬ گریه کردیم٬ روضه٬ اشک٬ سینه زنی٬ ازونا خواستیم تا طلاییه و کربلا قسمتمون کنن. سوار اتوبوس میشیم. شاید بریم. از صحبتای راننده اتوبوس ما با همکاراش تو اتوبوس پشت سر٬ معلومه تا سر آسفالت شاید بریم٬ یعنی جاده خاکی نه! باید ببینیم چی میشه٬ الله اعلم! ضمنا الان ۱۰:۵۶ ! خلاصه از هویزه به سمت طلاییه راه افتادیم٬ ولی اصلا معلوم نبود که طلاییه بریم یا نه. دوباره عصر که اومدم سراغ دفترچه خاطرات٬ اینطوری نوشتم ... ! رفتیم ! الهی شکر ! طلاییه رفتیم و ۴ ساعت تقریبا اونجا بودیم. نه به رفتنمو و نه به برگشتن!! ۱۸:۱۵ از اونجا برگشتیم. الحق و الانصاف که طلاییه٬ طلا بود واستا اینطوری بگم اصلاً٬ خود کربلا بود یاد این افتادم: پنجــره فـــولاد رضـا برات کربلا میده هرکی که کربلا میره از حرم رضا میره حدود ۴۵ کیلومتر از جاده اهواز خرمشهر را طی میکنید٬ به سه راهی بر میخورید به نام سه راهی جفیر٬ یک جاده فرعی شما را به سمت غرب تا نزدیکی مرز ایران و عراق میبرد. درست در کنار مرز٬ پاسگاه طلاییه واقع شده و آن منطقه تا شعاع چند کیلومتری طلاییه نامیده میشود. این منطقه یکی از محورهای مهم عملیات های خیبر و بدر میباشد و نیز کلیدی برای حفظ جزایر مجنون٬ بعد از جنگ در این مکان مقری جهت جستجوی پیکر مطهر شهدا دایر شد. در مکانی که تعداد زیادی از شهدا کشف شد حسینیه ای به نام حسینیه حضرت ابوالفضل (ع) بنا شد که اکنون میزبان زائران کربلای طلاییه میباشد. هر ذره از خاکش زر ناب است و هر قطعه از آسمانش بهشت برین انگار آسمان و زمینش با هم پیوندی دیرینه دارند. اینجا نقطه پرواز است. نقطه وصل. اینجا طلاییه است. و طلاییه ریسمانی است که اگر به آن بیاویزی تا اوج خواهی رسید. تا خدا. به طلاییه که رسیدی بالهایت را بگشا و آماده پرواز شو. زیاد حرف نمیزنم٬ به عکسای این کربلا نگاه کنین ... رو به گنبد طلاییه - رو به کربلا - رو به قبله - زیارت عاشورا
پی نوشت: ۱) اینم از این قسمت٬ ۱شنبه شب تا ۲شنبه عصر ۲) طولانی شد این قسمت؟! ۳) تبلیغات: برین و عضو شین اینجا: تالار گفتگوی امام حسین (ع) ۴) واسه شادی روح شهدا٬ درگذشتگان و خودمون!: یک صلواااااات محمدی پسند ... ۵) التماس دعا چهارشنبه٬ ساعت ۸:۱۵ شب: ای فروغ تابنده کوثر! ای پرستار شهادت! تو بانوی فصاحتی و اعجاز. نطق آتشین تو قلب سنگی کوفیان را ذوب کرد، اشک از چشمان آنها به راه انداخت و به سینه های کویری شان گسیل داشت. تو فرزند کوثری! تو جرعه ناب کوثری! نامت همیشه درس آموز عزت و یادت هماره الهام بخش شرف و مردانگی باد. میلاد با سعادت حضرت زینب کبری (س) بر آقا امام زمان (عج) و همه شیعیان جهان مبارک باد ![]() در مورد گل پسر عزیزمون٬ سپهر محمد٬ هم بگم که خدا رو شکر با مصرف داروها حالش کم کم بهتره و حالا بیشتر غذا میخوره ظاهراً٬ الهی شکر ...
از همه شما عزیزان بابت دعاهاتون کمال تشکر رو داریم نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 توسط غلام آقاجون
سلام اگه تا به حال اینجا رو نخوندین٬ پیشنهاد میکنم از اینجا شروع کنین: ۱۴:۲۵ : رسیدیم فکه - فک کنم فکه نزدیکترین منطقه به کربلا باشه اس ام اس اومد که ... - کفشاتو در بیار و بسوز ... - با کمال میل ... این منطقه در شمال غرب استان خوزستان قرار گرفته است. فکه از شمال به منطقه چنانه٬ از غرب به خط مرزی و از جنوب به تنگه چزابه و بستان محدود میشود. منطقه رملی و سرزمین شنهای روان است. در یادداشتهای به جا مانده از شهیدان گردانهای فکه: "امروز٬ روز پنجم است که در محاصره هستیم. آب را جیره بندی کرده ایم. نان را جیره بندی کرده ایم. عطش همه را هلاک کرده٬ همه را جز شهدا٬ که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند. دیگر شهدا تشنه نیستند٬ فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه (س) " این منطقه مزین به خون شهدای عملیات های والفجر مقدماتی و والفجر یک٬ ظفر چهار و عاشورای سه و سرداران شهید همچون حسن باقری٬ مجید بقایی٬ سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی و نیز شهدای بزرگوار تفحص میباشد. عزیز دل٬ هنوز که از زمین سراغ آسمان را میگیری. اینگونه سر در گریبان خاک مبر. رملهای فکه رد پای خوبان را به باد سپرده است. اگر به دنبال جای پای عزیزانت میگردی به آسمان فکه سر بزن. فکه عرفات حاجیان راهیان نور است. کفش از پا و دل از دنیا بر میکنی و به دنبال قطره ای از آب زلال معرفت میگردی. میدانم تشنگی امانت را بریده است. اما به حرمت آقایمان٬ حضرت حجت (عج) و به حرمت جد لب تشنه اش حسین (ع) و به یاد علمدار دشت کربلا٬ آب را به آب بسپار و دلت را به آسمان. خیلی زود چند ساعتی که تو فکه بودیم به سر اومد٬ خیلی زود ...
ساعت ۱۷:۱۲ : تو اتوبوس نشستیم. اتوبوس همین الان راه افتاد
فکه٬ خداحافظ ...
فکه٬ مشهد شهیدان گمنام خداحافظ ...
فکه٬ مشهد شهیدان تشنه لب خداحافظ ...
فکه٬ مشهد شهیدان حسینی و عباسی خداحافظ ...
فکه٬ خداحافظ ...
چندتا عملیات تو این منطقه صورت گرفته مثل والفجر مقدماتی و والفجر یک و ...
تو یکی از این عملیات ها ۱۲۰ نفر از رزمندگان غیور٬ دلیرمردان و جوانمردانی که از همه ی دنیای خودشون گذشته بودن٬ مورد محاصره دشمن بعثی قرار میگیرند.
آب تموم میشه. تشنه میشن.
آب نیست. تشنه شهید میشن...
داریم میریم سمت دهلاویه
و اینطوری بود که از فکه خارج شدیم و رفتیم به سمت دهلاویه. تو راه از تنگه چزابه هم رد شدیم ...
۱۷:۵۰ : داریم از کنار چزابه عبور میکنیم. تنگه مهم چزابه در شمال غربی بستان و در مسیر جاده ای که از مرز به طرف بستان کشیده شده بین تپه های رملی و هورالهویزه٬ قرار دارد. دو جاده نظامی در دو سوی آن قرار دارد٬ جاده ای در خاک ایران که چزابه را به فکه متصل میکند و جاده دیگری که به العماره متصل میشود.
دهانه این تنگه ۵/۱ کیلومتر میباشد و لذا از جنبه نظامی بسیار مهم و استراتژیک است٬ تنگه چزابه یکی از پنج معبر اصلی هجوم ارتش عراق به خوزستان بود.
این مکان اولین مکانی بود که عراق آتش سنگینی در آن ریخت. آذر سال ۱۳۶۱ در عملیات بیت المقدس تنگه چزابه آزاد شد.
میخواهی٬ آسمان دلت را از ابرهای سیاه تردید پاک کنی؟
میخواهی همچون زلال آبی آب پاک شوی و به خیل روندگان طریق عشق بپیوندی؟
میخواهی چشمهایت به دریچه نور و روشنایی باز شوند و ندیده ها را ببینی و عاشق شوی؟
باشد ... باشد٬ میگویم
به سرزمین توبه و تقصیر برو. به چزابه ... سر به خاک بسای و توبه کن
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت تو توبه بنویس امضا کردنش با من
متاسفانه به دلیل کمبود وقت فرصتی برای دیدن این منطقه فوق العاده مهم از نظر نظامی و عملیاتی نشدیم. مستقیم میریم سمت دهلاویه.
الان ۲۰:۰۸ - منتظریم تا بریم سمت هویزه. دهلاویه توقف داشتیم. اول نماز خوندیم و یعدم یه گشتی زدیم و چند تا عکس گرفتیم با بچه ها. دهلاویه محل رشادتهای وزیر دفاع و نماینده مجلس٬ شهید دکتر چمران بوده. یادمان چمران و دهلاویه بنایی نسبتا بزرگ و ۲ طبقه بود که در طبقه همکف مسجد و قبر یک شهید گمنام وجود داشت.
هیچکدوم از این انسانهای موجود تو این عکس من نیستما!!! ...
در بیرون این ساختمان یکی از اختراعات دکتر رو میشه دید٬ ماشین آبی خاکی. که متاسفانه به جای اینکه از این اثر ملی به بهترین شکل مراقبت بشه٬ این اختراع فوق العاده (تو اون زمان) شهید دکتر چمران به بدترین سکل ممکن داره تخریب میشه!! از بالا رفتن از سر و کول ماشین توسط ملت گرفته تا تبدیل به سطل آشغال شدن :-( دهلاویه٬ روستایی است در غرب سوسنگرد که در جریان هجوم دشمن٬ پس از ۱۰ روز دفاع سرسختانه در تاریخ ۲۴/۷/۵۹ اشغال شد. در طی عملیات هایی شهید غیور اصلی و رزمندگان ستاد جنگ های نامنظم به فرماندهی شهید چمران تلاشهایی برای آزادی مناطق اشغال شده انجام دادند و سرانجام در تاریخ ۲۷/۶/۶۰ در عملیاتی به نام آیت الله مدنی (اولین شهید محراب)٬ دهلاویه آزاد شد. در نزدیکی روستای دهلاویه٬ یادمانی واقع شده که محل شهادت دکتر مصطفی چمران (وزیر دفاع و نماینده مجلس شورای اسلامی) به همراه تنی چند از همرزمانش میباشد ... شهید چمران قبل از شهادت٬ شهید شده بود. آن زمان که خویشتن خویش را نابود کرد و آینه تمام نمای منیت خویش را با سنگ اراده و عشق شکست. تو نیز به دهلاویه که رسیدی٬ ابراهیم زمان خویش باش و بتهای جاهلیت را بشکن. هر چه را که بر کعبه دلت غبار مینشاند بشکن غرورت را٬ شغلت را٬ مقامت را آنکاه لایق شهادت میگردی. متاسفانه از دهلاویه عکس زیادی ندارم٬ باطری گوشی رو به اتمام بود. ادامه دارد ...
پی نوشت: ۱) اوووه خسته نباشم!! وقتی واسه انجام یه کاری عشقی داشته باشی خستگی معنایی نداره. بعضی از قسمتا ۳-۲ بار پاک شد و من مجبور شدم مجدد بنویسمش. ۲) قسمتهایی که خوندین مربوط میشه به روز ۱شنبه٬ ۲۵/۱۲/٬۸۷ از ظهر که رسیدیم فکه٬ تا سر شب که از دهلاویه راه افتادیم سمت هویزه. ۳) امشبم شب جمعه اس ...! ۴) تصمیم گرفتم هر هفته (اگه زنده باشم و اجازه ورود بدن بهم و همه شرایط جور باشه و مجرد هم باشم!! (البته این فاکتور یا خیلی تاثیرگذاره یا اصلا تاثیری نداره!! حالت میانه ای وجود نداره براش!!!)) شبای جمعه تا صبح بمونم پیش آقاجون. آخه هفته پیش در حد فاجعه! بهمون حال داد! ۵) اینجاهم برین لطفا عضو شین. اینجا تالار گفتگوی امام حسین (ع) و جای خوبیه تا حداقل سرسوزنی اطلاعات دینی خودمون درباره ائمه و خصوصا راجع به ارباب رو افزایش بدیم. اگه امکانش هست لینک اینجا رو هم تو وبلاگ یا سایت خودتون قرار بدین و مثه من! تبلیغات کنین واسش٬ ممنون. عضو شدن در حد چند ثانیه زمان میبره! ۶) آخر هفته خوبی داشته باشید با خانواده ۷) یا علی ابن موسی الرضا ... نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 توسط غلام آقاجون
سلام
پیشنهاد: دوستانی که تازه با ما همراه شدن میتونن مقدمه و قسمت اول رو هم بخونن تا بیشتر متوجه این سفرنامه بشن.
و اما ... ۸:۳۰ : بیشتر از ۱ ساعت داخل اتوبوس نشستیم بعد صبحانه. از جمکران راه افتادیم ولی خیلی وقته دمه عوارضی واستادیم!! سخنرانی آقای رحیم پور ازغدی رو گذاشتن در مورد انقلاب و مشارکتهای مردم در آن هنگام و بعد آن هنوز تو قم بودیم که ... * دفتر تبلیغات اسلامی رو هم دیدیم!!! ۹:۳۰ : ته اوتوبوس چه بزن برقصیه!! ما هم که تو صندلی ولو شدیم ۱۰:۱۰ - رسیدیم اراک - تماس گرفتم با یکی از عزیزترینا ;-) نماز و نهار بروجرد بودیم. ساعت ۴ هم رسیدیم خرم آباد که از کمربندی رفتیم. الان ۱۶:۵۵ و ۷۵KM تا پلدختر شرمنده از اینجاها جز تصاویری تو ذهنم هیچ تصویر دیگه ای ندارم که بذارم! ... تقریبا ۷ بود که رسیدیم پلدختر - واسه نماز هم اینجا وامیستیم نماز خوندیم. یه سمند Lx هم ماشین عروس بود٬ خدا هم این عروس و داماد و هم همه ی زوجین رو خوشبخت کنه به حق پیامبر اکرم (ص) که امشب شب میلادشه. میلاد پیامبر اکرم (ص) و حضرت امام جعفر صادق (ع) مبارک :-) ساعت ۷:۵۰ و ما از مسجدی که تو پلدختر بود حرکت کردیم به دلایلی: وسوسه همیشه موجود میباشد. حتی واسه اس ام اس دادن!!! ولی اگر به همه ی وسوسه ها جواب مثبت بدیم که دیگه خیلی خیطه!! شد ۱۰ - رسیدیم دوکوهه "پادگان سردار جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان" پادگان دوکوهه محل ورود همه ی رزمنده ها بود که از آنجا به مناطق عملیاتی دیگر اعزام میشدند. دوکوهه در ۷ کیلومتری شمال شهر اندیمشک و ۱۶۰ کیلومتری شهر اهواز قرا دارد. پادگان دوکوهه عقبه عملیات مهم همچون فتح المبین بود و به عنوان مرکز آموزش و اعزام رزمندگان اسلام فعالیت داشته است. این مکان محل استقرار سرداران رشید اسلام شهید احمد متوسلیان٬ ابراهیم همت٬ رضا چراغی٬ یداله کلهر٬ غلام رضا صالحی٬ عباس کریمی٬ محمود شهبازی٬ محسن وزوایی٬ علیرضا نوری٬ سعید مهتدی٬ سعید سلیمانی و بسیاری از رزمندگان اسلام بوده است. به دوکوهه که برسی به لحظه دیدار نزدیک میشوی. صدای قلبت را میشنوی که با صدای ملائک همراه میشود. لبیک٬ اللهم لبیک ... . آنجا سرزمینی است که فقط دلدادگان حریم وصل در آن راه یافته اند و اکنون تو نیز محرم این حریم گشته ای. محرم اسرار خوبان خدا. تربت پاک دوکوهه را بر چشمهایت بگذار و نیت احرام کن. میگویند به دوکوهه که میرسی٬ اگر چشم دلت را باز کنی شهدا را میبینی که به استقبال تو آمده اند. با هر کاروان شهیدی همراه است و برگه حضور در این وادی٬ حفظ خون شهیدان است. هرگاه به دوکوهه رسیدی و به خیل روندگان طریق عشق پیوستی آنگاه برای حج آماده شو. متن قرمز رنگی که دیدن هم قطعه ای ادبی بود که تو همین دفترچه "امتداد" بود که قبلا توضیحشو دادم. قرار نبود اینا رو بنویسم ولی ... . وقتی رسیدیم تقریبا ۱ ساعتی طول کشید تا جا به جا شدیم و بعدش شام خوردیم و موبایلا رو زدیم به شارژ. ساعت ۱۲ بود با چندتا از بچه ها راه افتادیم سمت گردان تخریب٬ اونجا من و یکی دیگه از دوستان (محمد آقای گل) از بقیه فاصله گرفتیم یه خورده تا با خدا و شهدا و آسمون و کهکشانا و ستاره های بیشماری که دیده میشدن خلوت کنیم و تو سکوتمون حرفای قشنگی رد و بدل کردیم. یک مسیر و مکان کاملا رویایی. انتهای مسیر با فانوسهایی که دو طرف راه گذاشته بودن حس و حال عجیبی داشت. از دوکوهه تا اونجا ۴-۳ کیلومتری میشد که باید پیاده طی میشد. من فردا صبحش اینطوری نوشتم: ۸۷/۱۲/۲۵ ۱۲-۲: گردان تخریب٬ حسینیه گردان تخریب٬ معبری به آسمان٬ کربلا میخواهی بروی خون باید بدهی٬ زیارت عاشورا در حسینه گردان تخریب اینا جملاتی بود که رو تابلوها دیده میشد پریشب تو اتاق خودم. دیشب جمکران. امشب حسینیه دوکوهه ... :-(( خورشیدِ طلوع کرده دوکوهه صبح ۷:۳۰ جرکت ===> اندیمشک: اینجا محلی بوده که عراقیها قصابی کردند مردم را: مقام معظم رهبری شرهانی: الان اینجاییم. تازه ۳ ساله که باز شده و ۲ سال پیش ۱۵ شهید همین جا پیدا کردند. منطقه بکری میباشد. کم کم به یادمان شرهانی نزدیک میشوی همان درهای آسمان که هنوز در این سرزمین باز است. جایی که روزی مقر تفحص لشگر ۱۴ امام حسین (ع) و محل حضور شهدای تفحص بود.
در عملیات محرم٬ سیصد متر از خاک ایران و دویست متر از خاک عراق به دست رزمندگان اسلام افتاد. ولی در ۲۱ تیرماه ۶۷ عراق تک سنگنی زد و تا پل ایوبی جلو آمد. بعد از حمله ی عراق به کویت بود که شرهانی به ایران بازگشت. شرهانی٬ قرارگاه دل بی قرار عاشقان کربلاست. شرهانی٬ محل جوشش زمزم نیاز در کویر و شورستان نگاه منتظران است. شرهانی٬ میعادگاه شهدای گمنام امام زمان (عج) است. به آنجا که رسیدی با زمزم زلال چشمت غبار از دل بشوی و با زمزمه دعای نور٬ شمعی را بر آن قبرهای غریب روشن کن. آرامتر قدم بگذار٬ خاک شرهانی هنوز امانت دار سینه های سرخ کبوتران عشق است. آرامتر٬ آرامتر ... الان ۱۱:۵۱ : شرهانی متفاوت با همه جاهایی بود که تو عمرم دیده بودم. جایی که تازه برای بازدید عموم باز شده. تو معبری نشستم که ۱۲ روزقبل یعنی ۱۳ اسفند شهید گمنامی پیدا شده بود٬ البته فقط استخوناش. همون معبر یه جای استثنایی٬ در یک لحظه استثنایی٬ یک سجده استثنایی بر یک خاک استثنایی ... شهید گمنام٬ عشق تو٬ تو کلاهی که سوراخ سوراخ شده دیده میشه٬ تو سر بی بدنت دیده میشه٬ عشق تو٬ تو لباسای تیکه پارت دیده میشه ... مقتل خانی بود ... (تعریف کردنی نیست!!) بعدش محل دفن ۵ شهید گمنام رفتیم و روضه ای خونده شد. برگشتیم و رفتیم پیش همون شهید گمنام اولی که گفتم٬ رفتیم جایی که استخوناشو جمع کرده بودن و تو کفنی گذاشته بودن. چفیه ام را سربازی که به عنوان محافظ اونجا بود مالید به همون کفن. ۲ تا ۲ رکعت نماز خوندم. شربت و آب هم تو مسیر بود و خیلیا نوشیدن ولی وقتی با یاد ابوالفضل العباس با پای لخت میری تو شرهانی پا میذاری٬ آیا از دلت میاد شربت (حتی بهترین شربت دنیا (شربت شهادت!!!)) رو بنوشی؟! من که از دلم نیمد. همه ی مسیرو پای برهنه رفتیم٬ زمین پوشیده شده بود از ماسه و شن٬ خاک و سنگ. در نهایت هم از نمایشگاهی که اونجا بود ۲ تا عطر غنچه گل محمدی گرفتم و بعد هم از بخشی که پیام شهدا میداد یه پیام گرفتم. شهید حسن عباسی فرموده اند: "شما باید رساننده پیام همه شهیدان راه خدا باشید" ۱۱:۴۵ - تو اتوبوس نشستیم الان ۱۲:۱۰ - داریم میریم سمت فکه. ساعت ۱۴:۰۴ : الان هنگ مرزی دشت آزادگان رو رد کردیم! هنوز که به فکه نرسیدیم! فک کنم فکه تو آفریقا باشه٬ اونور عراق!! حالا شربتایی که بچه ها تو شرهانی خوردن داره بهشون اثر میکنه و کم کم میرن سمت شهادت!! حالشون داره بد میشه! ۱۴:۲۵ : رسیدیم فکه ...
پی نوشت: ۱) خدا قوت خواننده عزیز٬ خسته نباشین! ۲) فک کنم از قسمت اول طولانیتر شد٬ البته قسمت اولم همچین طولانی نبود که من فکر میکردم. ۳) خاطراتی که تو قسمت دوم خوندین٬ از صبح شنبه تا ظهر ۱شنبه بود. ۴) قسمت سوم رو هم به زودی میخونین٬ طی روزهای آینده. ۵) تو شرهانی٬ چون من تو خط مقدم!! (جلوی گروه) بودم٬ واسه همین رفتم تو اون معبری که گفتم و عکسشو گذاشتم نشستم. اگه دقت کنین به عکس٬ سایه افرادی که بالا واستادن رو میبینین. ۶) التماس دعا واسه همه
راهنما: توضیحات متن اصلی سفرنامه اطلاعات تکمیلی از منطقه عملیاتی که تو "امتداد" نوشته شده قطعات ادبی که تو "امتداد"٬ راهنمای مناطق عملیاتی٬ نوشته شده
در مورد سپهرمحمد عزیزمون: دیشب به دایی ای میل زدم و بعد جوابمو داد: شکر خدا بهتره ولی اشتها نداره هنوز٬ شیطون شده! فدای شیطونیات عسلی! نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط غلام آقاجون
بسم الله الرحمن الرحیم نیمچه سفرنامه ای از سفر به دیار عشق و ایثار و جهاد و جوانمردی و گذشت و ... تاریخ حرکت: جمعه ۲۳/۱۲/۸۷ ساعت تقریبا ۹ صبح تاریخ برگشت: ؟ دعای سفر: "سبحان الّذی سخّر لنا هذا و ما کنّا له مقرنین و انّا الی ربّنا لمنقلبون"
سلام ۹:۴۵ : ۹ بالاخره راه افتادیم! به همین راحتی. از ۷ صبح دانشگاه بودیم. تا وسایلا رو با بچه ها کمک کردیم و گذاشتیم تو اتوبوسا و آماده حرکت شدیم چند دقیقه ای زمان برد. ساعت ۹ بود که اتوبوسا از دانشگاه حرکت خودشونو آغاز کردن. اینم بگم که کلا ۳ تا اتوبوس بودیم. ۲ تا آقایون و یکی هم خانما. کارتای شناسایی هم بلافاصله بعد حرکت بین بچه ها تقسیم شد. اولین دلنوشته تو تقویمی که به مناسبت نوشتن نوشته های بچه ها تهیه شده رو من نوشتم. محیط شادیه٬ شایدم بشه گفت بیش از حد شاد! تا جاییکه خیلی تو حال خودت نمیتونی باشی :-( غیر از دانشجوهای خودمون٬ چند تا دانش آموز (شاید ۱۰-۱۲ نفری میشدن) و ۲-۳ نفرم که غریبه بودن و من نمیشناختم هم با ما بودن. همه خیلی زود با هم طبیعی شدن!! صلوات خاصه امام رضا رو پل طُرُقْ خونده شد :-(( دعای سفر و آیت الکرسی و ۱۴ صلوات خونده شد پل طرق اولین پل ورودی به مشهد از سمت تهرانه. از رو اون پل میشه حرم آقاجونو دید. اینکه ممکنه دیگه نبینم آقاجونو خیلی اذیتم کرد (مخصوصا همون لحظه) ولی خب٬ بعدش خودش کمک کرد و درست شد همه چی. یه نکته خوب هم این بود که ما بلافاصله از هرجایی که حرکت میکردیم بعد توقف٬ همه با هم دعای سفری که به قسمت جلویی اتوبوس نصب شده بودو میخوندیم. بعدا بیشتر توضیح میدم! ضمنا از اینجا به بعد سریعتر میریم جلو٬ چون اولش بیشتر جنبه آشنایی شما با محیط و یه سری اطلاعات ابتدایی از وضعیت ما رو داشت. ساعت ۲ ظهر: نماز و نهار٬ بعد از سبزوار ساعت ۳:۳۰ : فیلم موج مرده (پوپک گلدره) (پرویز پرستویی) ۶:۱۵ : دامغان٬ نماز مغرب و عشا تو مسجد دامغان مشغول تایپ احادیث و روایات و جملاتی زیبا شدم و همانجا از هر کدام ۳ پرینت به تعداد اتوبوسها گرفتیم. به نوعی مسئول نشریات این مدت شدم. لپتاپ و پرینتر بود. مشکل نداشتن تایپیست مسلط به حروف فارسی روی کیبورد بود. چون حروف فارسی درج نشده بود٬ زمان زیادی لازم بود تا تایپ شه. از این جهت من سریعا وارد عمل شدم! در حدود ۱۵ برگه نوشتیم. رو هر کدوم یک جمله قصار از یکی از بزرگان یا یه بیت شعر قشنگی و از این چیزا. آخر سر از هر کدوم ۳ تا پرینت میگرفتیم تا به همه اتوبوسا بدن. این برگه ها رو واسه قشنگی! داخل اتوبوس به شیشه ها میچسبوندن تا بچه ها به یه فیضی برسن! دعای سفر رو هم همین جا تایپیدیم! از دامغان که راه افتادیم در داخل اتوبوس با حضور حاج آقای نیکبین بحثهای جالبی بین بچه ها اتفاق افتاد. در مورد این حاجی عزیزمون٬ روحانی دانشگاهمون٬ حاج آقای نیکبین٬ کلی حرف داریم بعدا! ۹:۳۰ : قبل گرمسار واسه شام واستادیم ۱۰:۳۰ : راه افتادیم. شب قراره جمکران باشیم که فک کنم تا ۲ برسیم! ساعت هم اکنون ۱:۴۰ بامداد روز شنبه ۲۴ اسفندماه ۱۳۸۷ ! ما تازه رسیدیم به عوارضی آزادراه تهران - قم اووووواَاَاَههههه!! باورت میشه!! شد ۳:۳۰ تازه رسیدیم قم!! داریم میریم سمت جمکران جمکرانیم بالاخره. من وضو گرفتم٬ رضا هم داره وضو میگیره! تو جمکران دفتر خاطراتو با خودم از تو اتوبوس برداشتم تا هرجا لازم شد سریع چیزی بنویسم! اونموقع ما تازه رسیده بودیم جمکران و تو گلاب به روتون! بودیم!! اینو بهش میگن یه پسر همیشه اکتیو و فعال و آنلاین!!! حتی تو wc هم دست از نوشتن برنداشتم!! (رضا یادته اون لحظه؟! آآآآآآآآه یادش بخیر ...) الان بالای چاه واستادم٬ دفترو رو دهانش گذاشتم و دارم مینویسم. خدایا به حق مهدی موعود (عج) هیچ بنده ای رو نا امید مکن. * ماموریت انجام شد! یه سری نماز و اعمال گنجشکها هم حسابی مشغول راز و نیاز به به گنبدشو ببین عکس و چندتا اس ام اس که آره من به یادتونم ساعت ۴:۵۰ : نماز عکس wc ۵ اذان ۵:۳۰ : تو صحن دارم راه میرم واسه خودم؟! نه٬ واسه همه. وقتی یه فرصتی دست داده٬ باید از طرف همه استفاده کرد٬ به یاد همه بود ای یوسف فاطمه تو خود شاهدی ... ۶: واسه سومین بار میای جلوش. جلوی گنبدش. میخوای دل بکنی؟! نه! ولی باید دل کند. باید رفت٬ رد شد٬ گذر کرد و عبور کرد. بابا هم اس داد کجایین؟ -جمکرانیم. ۳:۴۵ رسیدیم٬ الان صبحانه٬ ۷ حرکت -التماس دعا -واسه شما دعا نکنیم٬ واسه کی دعا کنیم؟!! محتاجیم و به روی چشم! آقای فیلمبردار! یه گروه مستند ساز هم با ما اومده بودن. ما اون لحظه مشغول نوش جان نمودن صبحانه بودیم! ۸:۳۰ : بیشتر از ۱ ساعت داخل اتوبوس نشستیم بعد صبحانه. از جمکران راه افتادیم ...
پی نوشت: ۱) خدا قوت!! خسته نباشین!! ۲) همش حس میکنم که خیلی طولانی بود! شرمنده. ۳) چون یه جاهایی باتری گوشی رو به آخر بود و جایی هم توقف نداشتیم واسه شارژ و داخل اتوبوسم پریز نداشت٬ به ناچار مجبور بودیم عکس نگیریم. مثلا پست بعد مخصوصا اوایلش واقعا کم عکس داره. ۴) اگه فقط بخوام متن سفرنامه رو بنویسم٬ ممکنه شما عزیز خواننده یه خورده سردرگم شین. واسه همین مجبورم هرجا که احساس میکنم لازمه یه توضیحی اضافه کنم. ۵) یحتمل پای حاجی (حاجی خودمون دیگه٬ جاجی نیکبین) هم به اینجا باز شه! پس از همین جا عرض ارادت داریم حاج آقا. خیلی مخلصیم! ایشالا یه سفر مکه و مدینه و کربلا و نجف و سامرا و کاظمین و دمشق هم در خدمتتون باشیم! ۶) هر اتوبوس یه مسئول اصلی داشت و ۲-۳ نفر هم واسه تدارکات. اینجا رو مسئول اتوبوس ما٬ جناب آقای "محمد اسیری" هم میخونن! محمد جان ببین چقد تحویلت گرفتم! خوب شد؟!! ۷) قسمت بعدی هم به همین زودیا. پس تا بعد ... ۸) یا علی ابن موسی الرضا (ع) ...
راهنما: توضیحات متن اصلی سفرنامه
در مورد سپهر محمد عزیزمون: خدا رو شکر تشخیص دادن مشکل از کجاس. باید فعلا داروهایی که تجویز شده رو بهش بدن. انشاالله ۲ ماه دیگه میبرن دکتر تا بعد باز بگه در چه حالیه. جیگرتو بخورم! یه ذره گوشت و توت فرنگی خورده و اتفاقی نیفتاده دیگه ظاهرا خدا رو شکر. این یعنی اینکه کم کم رو به بهبودیه انشاالله ... الهی شکر نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط غلام آقاجون
سلام
حال و احوال؟ انشاالله که خوب و خوشین. بله دیگه٬ الوعده وفا! گفتم میام همشو میگم که٬ شما باورتون نمیشد! اسم این سفرنامه رو "سفر عشق" گذاشتم به علت اینکه تو این سفر جز عشق و عاشقی چیزی ندیدم. چه عشقی که خودمون داشتیم واسه رفتن٬ چه عشقی که دیدم در حین سفر ... در عین حال٬ اگه عنوان مناسبتری به ذهنتون رسید٬ یه اطلاعی بدین تا هیئت مدیره! (آقاجون و خودم!!) روش تصمیم بگیره! چند تا نکته هست که میخوام قبل آغاز سفرمون به اطلاعتون برسونم: ۱) من خاطرات سفر رو تقریبا تو ۲۴ صفحه نوشتم. ۲) هر منطقه ای که میبردن٬ بلافاصله بعد اینکه میومدیم تو اتوبوس٬ خاطره شو مینوشتم تا از ذهنم نره یه موقع. ۳) فقط مناطق نیس البته٬ کلی تو راه بودیم٬ قم رفتیم و جمکران و کلی جاهای دیگه توقف داشتیم. ۴) قصد دارم هرچی خودم نوشتمو اینجا هم عینا بنویسم (عرض کردم٬ هرچی خودم نوشتم! به جاش که برسیم متوجه منظورم میشین انشاالله!) ۵) چون به هرحال ممکنه بعضی جاهای متن سفرنامه نیاز به توضیحات بیشتری داشته٬ بعد اتمام اون بخش توضیحاتشم مینویسم در ادامه ش. ۶) متن اصلی سفرنامه رو با آبی آسمونی مینویسم. هم به دلیل علاقه ای که به این رنگ فوق العاده زیبا و آروم دارم٬ هم چون اونجا رو این رنگی دیدم! ۷) یه نشریاتی هم هس به اسم "امتداد". زیاد تبلیغاتشو میکردن اونجا. یه کاتالوگی دادن که حاوی اطلاعات مختصر و مفیدی از هر منطقه هس. دوس دارم واسه کاملتر شدن این سفرنامه از اونم کمک بگیرم. جاهایی که از "امتداد" کمک گرفتم رو با سبز مینویسم٬ چطوره؟! توضیحاتی هم که حالا اضافه میکنم با همین رنگ! ۸) اینا رو که میگم یه موقع فکر نکنین چی میخوام بنویسما!! نه بابا جان! خبری نیس! ما که ادبی نوشتن بلد نیستیم در درجه اول٬ ثانیا یه جمله ادبی بخوایم بنویسیم انقد توش مسخره بازی در میارم که کلا فاتحه ادبیات خونده میشه! پس سنگینتره هیچی ننویسیم! ۹) Notice!: سعی کردم هر موقع اینجا چیزی مینویسم با وضو باشم! در طول سفرم کلا وضو داشتیم! حالا که میخوام اینجا خاطرات اونو بنویسم حتما با وضو مینویسم! (- ایشششششش٬ برو بابا تازه مسلمون شده جو زده تندرو!!! - میخوام بدونم وضو داشتن چه ربطی به این حرفا داره؟!) ۱۰) که خیلی مهمه و داره یادم میره! (در واقع داشت یادم میرفت!) هر جا که عکسی مربوط به اون بخش سفرنامه باشه قبل یا بعد اون قسمت نوشته٬ میذارم. ۱۱) به علت طولانی بودن٬ سفرنامه تو چند قسمت (احتمالا ۴ یا ۵ قسمت) نوشته میشه تا هم مانع خستگی خواننده شه٬ هم ذوق و شوق واسه خوندن قسمت بعدی! و هم به دلیل عکسای تقریبا زیاد٬ زودتر صفحه کامل باز شه. ۱۲) خیلی دوس داشتم از خاطرات بقیه بچه ها مخصوصا رضا و صابر و بهرام که بیشتر با هم بودیم بنویسم. ولی وقت نیس ضمن اینکه دیگه خیلی طولانی میشه٬ اگرچه شاید جذابتر باشه! (مخصوصا رضا که رفیق شفیق ما بود تو سفر و یه عمر (۱ هفته!) کنار هم نشستیم و مرتب سرشو رو شونه من میذاشت و میخوابید!! هـــَـــی خدا٬ یادش بخیر!) ۱۳) سفرنامه دقیقا از لحظه نشستن ما تو اتوبوس شروع شده تا لحظه ای که دوباره برگشتم خونه! ۱۴) حین ثبت خاطرات بارها چشمانمان آبدار شد و اشکها به مانند درّ و گوهرهایی مروارید گونه٬ بر روی کاغذ غلطیدند. (بیا اینم از جمله ادبیمون!!) با خوندن اونا و نوشتنشون واسه شما عزیز خواننده٬ ممکنه باز هم ... ! پی نوشت: ۱) ! ۱۴ عدد خوبیه! نکاتو ازون بیشتر نمیکنم دیگه! ۲) ممکنه به علت اینکه طی چند قسمت مینویمشون٬ پست خارج از سفرنامه هم وسطشون باشه٬ پس خیال نکنین همه رو پشت سر هم مینویسم٬ البته گفتم ممکنه! ۳) خب دیگه خیلی حرف زدیم! مقدمه انقد باشه٬ اصلش چقده؟!! پس تا قسمت اول ... ۴) خدا یار و نگهدارمون نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط غلام آقاجون
سلام
یک راست میریم سراغ قسمت دوم و پایانی تعطیلات عید ما. پس با ما همراه باشید ... ... ۲شنبه هفته گذشته (۱۰/۱/۸۸) صبح زود راه افتادیم سمت محلات. همینطوری واسه تفریح٬ ۲ تا ماشین بودیم و ۹ نفر. ساعت ۱۰ شب بود که ما رسیدیم کرج مجددا. محلات شهر گله! فراوون مزرعه گل داره تو محلات رفتیم یه مسجد قدیمی واسه نماز٬ ولی مسجد بسته بود. تو صحن مسجد چند تا قبر بود که بعضی از اونا جالب بودن! اینم میدون چنار. قدمت این چنار٬ اونطور که تو بروشور نوشته شده بود٬ تقریبا ۱۵۰۰ ساله!نماز و نهار و استراحت و خلاصه نزدیکای ۴ از محلات خارج شدیم٬ البته بارون شدیدی هم شروع به باریدن کرد. همون جبهه هوایی که همه کشور رو گرفته بود و تو قم سیل شد و خیلی جاها برف اومد. چون تقریبا تو مسیر برگشت به سمت تهران بود٬ یه سری هم به "آتشکده آتشکوه" که اونجا بود زدیم. ۱ روز دیگه هم کرج بودیم و ۴شنبه راه افتادیم سمت گرمه. البته من ۳شنبه رفتم تهران که خوش گذشت بهم. هم موزه شهدا رو دیدم که خیلی عالی بود. هم رفتم امامزاده صالح٬ داداش آقاجون٬ که اینم خیلی حال داد. ۴شنبه صبح ساعت ۱۰ از تهران خارج شدیم٬ عصر ساعت ۶ رسیدیم گرمه. گردنه آهوان٬ بین سمنان و دامغان هم پر برف بود ۵شنبه هم که ۱۳ به در بود و ما به همراه عده ای از فامیلا رفتیم باغ عموی بابا. تو گرمه یه قلعه نظامی معروف هست واقع در بالای کوه که از زمان خوارزمشاهیان به جا مونده و اونطور که شنیدیم تازگیها بازم یه سری خمره دیگه پیدا شده اونجا. از خمره ها واسه نگهداری طلا و جواهرات و اشیاء قیمتی استفاده میشه معمولا. البته قبلا هم کلی پیدا کرده بودن. تو قلعه چاهی هست عمیق که البته تقریبا از ۱۰ متری به پایینتر بسته شده. از این چاه واسه انتقال نیروی نظامی استفاده میشده احتمالا چون یه سر دیگه این کانال تو گرمه اس. البته هیچکس اون مسیرو طی نکرده٬ همونطور که گفتم چاه مسدود شده و اینا احتمالاتیه که مردم میدن. پایین قلعه هم یه چشمه آب هست. حالا چند تا عکس از قلعه و محیط اطرافش مشاهده کنین میبینین چه پیشرفته بوده گرمه ما از اون زمانا! آنتن موبایل هم داشتیم!! شوخی کردم! چاه و چند تا خمره. البته اینا همسطح نیستنا! خمره ها ۴-۵ متری بالاترن.
ما هم عصر جمعه یعنی ۱۴ فروردین برگشتیم مشهد و منم بعد ۱۵ روز٬ شنبه واسه نماز ظهر و عصر آقاجونو دیدم و ... ! ... پایان
پی نوشت: ۱) اینم از تعطیلات ما با خانواده.
۲) امشبم که شب جمعه اس. بعد ۳ هفته دوباره حرم و دعای کمیل و ...!
۳) همیشه دعاگوی همه هستم و هستیم!
۴) فردا: اللهم عجل لولیک الفرج: الهـــــــــــــــی آمیـــــــــــــــــــن نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم فروردین 1388 توسط غلام آقاجون
بسم الله الرحمن الرحیم به نام خدایی که من قدرت داد تا قلم در دست گرفته و تخیل داد تا پرنده خیالم را در آسمان رویاها پرواز دهم تا انشایی با موضوع "تعطیلات خود را چگونه گذراندید" را که معلم عزیزتر از جانم بیان نمودند٬ بنویسم. ! سلام تعجب کردین؟! چرا؟! تو دوره دبستان و مخصوصا (نخ سوزن!) راهنمایی فقط همین یه مدلو واسه شروع انشاهام بلد بودم! و اتفاقا معمولا ۲۰ میشدم با اینکه محتوای خاصی هم نداشت! چرا؟! چون همه انشاء تعریف و تمجید از معلمم بود!! حالا اومدم یه گوشه کوچیک از تعطیلات عیدو بگم ... از کجا شروع کنم؟! آها! اصن از خود لحظه سال تحویل شروع میکنم! چی از این بهتر؟! ساعت دقیقا ۱۴:۵۵ تقریبا ۲۰ دقیقه به لحظه سال نو مونده بود٬ تا به حال حرم آقاجونو انقد شلوغ ندیده بودم٬ اونطور که شنیدم (که کاملا هم با عقل و منطق جور در میاد) نزدیک ۶ میلیون نفر٬ تو حرم بودن! من فقط از قسمت بازرسی باب الجواد تونستم رد شم (تو عکسم کاملا معلومه) آیا همیشه شیرینه لحظه تحویل سال؟! وقتی روز جمعه٬ روز سال نو باشه و تو منتظر ... وقتی مثه بقیه جمعه ها چشم انتظار باشی ... وقتی بازم انتظارت به اشک و آه تبدیل بشه٬ به خاطر اینکه با خودت میگی اگه تا جمعه بعد نبودم ... آآآآآّه ... مردم اکثراً مرواریدی تو چشمشون برق میزد یا گونه هاشون خیس بود که سال تحویل شد. چند لجظه ای تو حرم بودم و خلاصه به خاطر فشار جمعیت٬ مجبور بودم که از حرم خارج شم. رفتم دور فلکه آب (باب الرضا) و یه عکسم از اون زاویه گرفتم: فقط به تعداد افراد رو دکه نگهبانی هم توجه کنین!! از همونجا رفتم خونه مادرجون (مامانه مامان) واسه عید دیدنی (البته واسه نهارم اونجا جمع بودیم٬ بعدش من اومدم حرم). تا شبم یکی دو جا دیگه رفتیم با همو بعدش من اومدم خونه. خانواده (که شامل بابا٬ مامان و خواهر کوچیکه) میشن رفته بودن شهرستان (شهر ابا و اجدادی٬ گرمه (تو خراسان شمالی) خانواده پدری کلا اونجان) از ۴شنبه. منم چون ۵شنبه عصر٬ تازه از سفر جنوب (راهیان نور) برگشته بودم٬ واسه عید تنها بودم. شنبه٬ یعنی ۱ فروردین ٬۸۸ روزیه که از یاد ما نخواهد رفت٬ چون خدا یه هدیه خوشگل و ناز و توپولی و خوردنی و سفید! به اسم "پوریا" به ما عطا کرد. پوریای عزیز٬ جدیدترین پسرخاله من محسوب میشه! داداش پارسا٬ پارسا رو یادتونه؟! قبلا اینجا عکسشو گذاشته بودم. پوریا جون پارسا جون روز ۱شنبه٬ یعنی ۲ فروردین٬ بعد اینکه خونه رو حسابی مرتب کردم (مرتب بود٬ مرتبتر کردم!) و وسایلمو جمع کردم٬ با تاکسیای خطی راه افتادم به سمت بجنورد و از اونجا هم با یه تاکسی دیگه رفتم گرمه. این در حالی بود که خانواده هیچ اطلاعی از اومدن من نداشت! طفلیا فکر میکردن من فردا شب با قطار میام! هیچی بهشون نگفتم تا حسابی سورپرایز شن! نزدیک در خونه که رسیدم٬ زنگ زدم به بابا: من: ... بابا من بلیط گیر نیاوردم. به نظرم شما یه آشنایی داشتین تو راه آهن! بابا: ... اِ٬ خیله خب٬ حالا باهاش تماس بگیرم ببینم میتونه کاری کنه یا نه! من: بابا بیزحمت تا موقعی که باهاش تماس میگیرین٬ در خونه رو هم باز کنین!! و زنگو فشار دادم همون لحظه! خانواده: من: خلاصه ۳ روز گرمه بودم تا اینکه روز ۴شنبه یعنی ۵ فروردین٬ راه افتادیم سمت کرج٬ خونه خواهر بزرگم ... دقیقا 1 هفته کرج بودیم ... تو اون 1 هفته من چند بار اومدم تهران، 2 بار موزه هنرهای معاصر رفتم. این عکسا مربوط به موزه اس (تذهیب و مینیاتور بود این سری) (یکی از جاهای مورد علاقم تو پایتخت همین جاس): متاسفانه نام فردی که این اثر متعلق به ایشون بودو یادم نیس (انشاالله که راضی باشن صلواتی ختم کن!) اینم که شاهکاره! اسمو ببین!! (منظورم فارسی و انگلیششه!) دوباره جمشیدیه هم رفتیم بعد سالها ... ادامه دارد ...
پی نوشت: ۱) ادامه تعطیلات انشالا در برنامه بعد! به همین زودیا ... ۲) عکسای سفر به جنوب هم همشون آپلود شده. بعد قسمت دوم تعطیلات که قسمت پایانیه٬ پروژه سفر به جنوب کلید میخوره رسما! ۳) فعلا با اجازه٬ ببخشید اگه طولانی بود٬ یا علی ابن موسی الرضا ... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 توسط غلام آقاجون
![]() السلام علیک یا شمس الشموس ...
|