تبليغاتX
دستمو محکمتر بگیر آقاجونم



سلام بر همگی عزیزان

تا چند دقیقه دیگه راهی میشم ...

دعاگوی همه تونم هستم، پس نیازی به التماس دعا گفتن نیس به این حقیر


پی نوشت:

1) از اینکه کامنتای پست قبلو هنوز نجوابیدم! (جواب ندادم) عذر خواهم. چند روزی بلاگفای عزیز از خونه باز نمیشد منم نرفتم کافی نت تا بخوام از اونجا جواب بدم. در اسرع وقت جواب میدمشون.

2) تا فردا صبح که با آقاجونم، بعد از اون (یعنی فردا صبح) باید برم خونه خاله بالاسر کارگرا تا عصر ساعت 3 تقریبا، بعد اون باید برم ...

ای خدا شکرت که حداقل این جلسه رو میتونم برم!

3) اس ام اس دوستم که قراره حاج آقا بشه تا چند وقته دیگه:

Dovomin hamayeshe omre zaman: jomeh 88/3/1 saat 15:30

.makan: mashad-daneshgahe ferdosi-kanunhaye farhangi

.tarikhe ezam dar jalase elam mishavad

تاریخ اعزام ...

ای خدا ...

4) ای خدا شکرت ...

خب بابا حق داریم دلتنگ شیم که! دلتنگی که غیرمجاز نیس واسمون! چشم! دلتنگ هم کمتر ... اصلا نمیشم، خوب شد؟!!!

5) غسل زیارت ...

با اجازه ...


پی نوشت جدید! (۲ خرداد!):

۱) چایی آقاجونو هم خوردیم! ساعت ۲:۳۰ سحر جمعه٬ با خادما تو آسایشگاه خدام صحن رضوی

۲) تقریبا از ساعت ۱ تا ۳ سحر جمعه با مدیر دبیرستانم بودم و صحبت میکردم باهاشون. ایشون خادمن.

۳) جلسه عمره دانشجویی تو کانون فرهنگی دانشگاه فردوسی ...

من نمیدونم چرا عده ای از عزیزان تصور کردن این حقیرترین بنده خدا لیاقت حضور تو اون سرزمین رو پیدا کرده!

نخیر٬ من فقط لیاقت داشتم تو اون جلسه حضور داشته باشم٬ همین!

جلسه هم که ...

فک کن٬ مجری میگه:

خب دانشجویان عزیز٬ همه شما باید خیلی خدا رو شکر کنید که نعمت حضور در سرزمین نور رو برای شما فراهم کرده ...

همزمان عکسهایی از حرم پیامبر مهربانیها ...

ولی ...

کسی (غیر خدا و دوستم که کنار هم بودیم!) نفهمید که چرا اشکای یه بدبخت یه بیچاره یه بی لیاقت داره انقد بی صدا رو گونه هاش میغلطه و میاد پایین ...

خدایا چقــــــــــدر دردناکه ...

همه افرادی که دورت نشستن رفتنین. همه قراره ۲ ماه دیگه اونجا باشن، اونجـــــــــــــا ...

همه برن و تو بمونی٬ فقط تو ...

همه لیاقت دارن الا تو ...

همه حضور دارن الا تو ...

همه آرامش دارن الا تو ...

فقط تو بمونی و همه برن٬ همه ...

* عزیزان٬ خدا لیاقت نداده بهم برم. انشاالله متوجه شدین حالا!

۴) خدایا شکرت٬ شکرت٬ شکرت ...

۵) آقاجون ... حج الفقراء ...

۶) انشاالله شاید فردا قسمت بعد سفرنامه رو بنویسم

۷) دعا ... دعا ... دعا ...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط غلام آقاجون
سلام

اول یه عذر خواهی خیلی گنده به خاطر اینکه دو هفته فاصله افتاد٬ شرمنده. باور کنین امتحانا و گرفتاریای زندگی! مجال نفس کشیدنم گرفته از ما گاهی اوقات! خلاصه معذرت، سعی میکنم جبران کنم

پیشنهاد میکنم اگه تازه به جمع ما اضافه شدین٬ اول قسمتای قبل رو به ترتیب یه نگاهی بندازین تا با این سفرنامه آشنا بشین٬ بعد این قسمتُ بخونین:

مقدمه

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم


اما سفرنامه ما به جایی رسید که ما هرطور شده بود با کمک خدا و شهداء توفیق زیارت کربلای طلاییه رو به دست آوردیم. ساعت ۶ عصر روز ۲شنبه (۲۶/۱۲/۸۷) از طلاییه به سمت آبادان راه افتادیم.

و اما ادامه داستان ...

اومدیم و اومدیم تا رسیدیم آبادان. نزدیک ۱۰ بود رسییدیم آبادان. نماز مغرب و عشا رو هم که نخونده بودیم هنوز. نزدیک ۱۰:۳۰ خوندیمشون٬ بعدشم شام و فوتبال. بعدش حموم و خواب!  (نزدیک ۲ خوابیدم٬ به کارم نرسیدم لعنتی! خاک تو سرت کنم )

فوتبالمون خیلی حال داد. آبادان که بودیم یه مجموعه ورزشی بردن مارو که ورودیش یه حیاط (شبیه حیاط مدارس) بود و میشد فوتبال بازی کرد. من و حاج آقا هم تو یه تیم بودیم و اتفاقا چه ترکیب توپی هم بودیم!! همه تیما رو زدیم!

فردا صبح ( ۳شنبه ۲۷/۱۲/۸۷) از آبادان به سمت اروند راه افتادیم. این عکس رو هم زمانی گرفتم که ما سوار اتوبوس٬ هنوز تو حیاط مجموعه بودیم و میخواستیم از آبادان بریم. تو اتوبوس هم بساط چای و صبحانه به راه بود!

بعد اینکه از اروندکنار برگشتیم٬ من خاطرات اونجا رو تو دفترم ثبت کردم. یه خاطره گِلی! هم از اونجا دارم!

یادمان شهدای اروند٬ یکی از بخشهای شبه جزیره آبادان است که در ۴۸ کیلومتری جنوب شرقی آبادان و در انتهای جاده آبادان - اروند واقع شده است. این منطقه شاهد یکی از موفق ترین و بزرگترین نبردهای دوران دفاع مقدس می باشد. در عملیات والفجر۸ غواصان خط شکن٬ شبانه از آبهای خروشان اروند رود گذشته٬ خط دشمن را شکستند و موفق به آزاد سازی منطقه فاو شدند. این عملیان ضربه مهلکی بر کمر ارتش بعث وارد آورد.

اروند کنار -به به- والفجر۸- ۴۱۲ گردان شرکت داشتند غواص- جاده آسفالت ازغواصان شهید

تعریف کردن که تو اون عملیات، از بس غواصا رفتن و شهید شدن و بدناشون رو هم افتاده که از دور یه جاده آسفالت دیده میشده ...

میفهمی یعنی چی؟ میفهمی واسه این مملکت و ملت و حفظ ارزشهای دینی و ملی چه تعداد جانفشانی شده اینجا توسط غواصا؟ غواصایی که میگن ۲ بار شهید میشن٬ ۱ بار توسط آب اروند کنار٬ با اون شدت و فشارش٬ ۱ بار هم توسط سربازان کفر!

نخلهای سر بریده ...
 یا فاطمه زهرا

ذره ذره غبار دلت را به آب اروند بسپار.

مبادا آب بنوشی. اینجا سرزمین حاجیان لب تشنه است.

اینجا حج حسینیان زمان کامل میشود. آنان که به جای گشتن بر دور کعبه سنگی٬ به ندای حق لبیک گفتند و در کربلا همچون ستارگان در طواف خورشید بر گرد امام عشق طواف کردند. با آب اروند غسل اجرام کن٬ و راهی شلمچه شو.

اون طرف آبُ میبینی؟ ...

مسجدی که تو فاو عراق قرار داره ...
یادمان شهدای اروند٬ محل دفن ۸ شهید گمنام غواص ...

پسر یکی از اقوام ما٬ طلبه ای بود غواص یا غواصی بود طلبه که تو همین عملیات مفقودالاثر یا بهتر بگم٬ جاویدالاثر شد ... خوش به سعادتش ...

یا یکی از شوهر عمه هام ۶۰ روز فاو بوده ...

حول و حوش ۱۲:۳۰ از اروند کنار (با یک دنیا خاطره ی گِلی!) رفتیم. (من جفت پاهام تا مچ داخل گل و لای ساحل اروند رفت.)

کت قهوه ای مو هنوز ننداختم تو ماشین لباسشویی٬ چون هنوز اثر اون گل روش هست و من حیفم اومد اثرش از بین بره به این زودیا. هرچند اثر اصلیش که جاودانه شده برام جای دیگه اس ...

 

نزدیکه ۳ بود که رسیدیم شلمچه.

چه فرقی میکند ظهر به شلمچه برسی یا غروب؟ شلمچه سرزمین هزار خورشید است. سرزمین نزول وحی و عشق است. فرشتگان را ببین. نورمی برند و نور می آورند. حاجی٬ زمان مُحرم شدن است. با مَحرمان حریم وصل احرام ببند. پای بر روی تربت پاک شلمچه بگذار. چی می گویم: فرش زیر پایت بال فرشتگان و آسمانت بهشت برین است. بهشتیان هم رشک می برند بر تربت پاک شلمچه.

حاجی احرامت مبارک ...

یا فاطمه زهرا ...

مادر شهیدی خواب دیده که پسر شهیدش بهش میگه: مادرجان چرا جنازه منو از شلمچه آوردین تهران؟ مادر میگه: پسرم چون هر هفته مجبور بودم یک روز بیام اونجا واسه دیدنت. پسر شهید میگه: آخه مادر٬ حضرت فاطمه زهرا (س) هر شب واسه دیدن ما میومدن اونجا ...

حسینیه شلمچه٬ مزار ۸ شهید گمنام ...
کجایید ای شهیدان خدایی ...

بهش میگم: به خدا خود کربلا اینجاس

میگه: لازم بود اول بیای اینجا رو ببینی٬ تا بهتر کربلا رو درک کنی

با خودم میگم: اگه این همچین حرفی میزنه٬ حتما راسته و درسته٬ چون این میدونه چه خبره٬ هم از اینجا خبر داره و هم از اونجا٬ پس درسته.

۲۰ دقیقه ای کلاً ولو بودم رو خاک شلمچه٬ آخه دیگه دم رفتن بود و دل کندن ...

دل کندن از جایی یا کسی که وابسته شی٬ اونم نه یک وابستگی از نوع زمینی٬ بلکه از نوع آسمونی ... 

منطقه مرزی شلمچه در منتهی الیه غرب خرمشهر واقع شده است و نزدیک ترین نقطه مرزی به بصره می باشد. شلمچه یکی از محورهای هجوم دشمن در ۳۱/۶/۵۹ به خرمشهر بود. در عملیات بیت المقدس اگر چه خرمشهر آزاد شد ولی با توجه به اهمیت نظامی شلمچه٬ دشمن به سختی از آن دفاع کرد و آن را در اشغال خود نگه داشت و پس از آن موانع٬ استحکامات و رده های دفاعی متعددی در این منطقه ایجاد کرد. رزمندگان اسلام با اجرای عملیات کربلای ۵ در دی ماه ٬۱۳۶۵ این مواضع را در هم شکستند و شلمچه را آزاد کردند.

۶ از شلمچه راه افتادیم. مقصد رو نمیدونم.

الان ۶:۱۳

ادامه در قسمت بعد ...


پی نوشت:

۱) باز هم عذر خواهم بابت تاخیر طولانی.

۲) کم کم داریم به آخر سفرنامه نزدیک میشیم. باورتون میشه واسه همین الان حالم گرفته اس؟! درست مثله اون روزای قشنگ ...

۳) قسمت بعد شاید قسمت آخر باشه ...

۴) ظهور آقا ... شفای بیمارا ... رفع مشکل گرفتارا ... روا شدن حاجت حاجتمندا ...  التماس دعا ...


راهنما:

توضیحاتی که خودم میدم

متن اصلی سفرنامه

توضیحات "امتداد" در مورد منطقه عملیاتی

متن ادبی "امتداد" در مورد منطقه عملیاتی


حال سپهر محمد عزیز ما هم پس از کش و قوسهای فراوون رو بهبودیه خدا رو شکر. هرچی بگم این سه نفر زجر کشیدن! ولی خدا رو شکر ...


یه بخش جدید هم یحتمل به وبلاگ اضافی شه٬ نمیگم چی تا سورپرایز باشه!

راستی اگه هنوز ثبت نام نکردین٬ زودتر اقدام کنین تا دیر نشده!

اینجا محل ثبت نامه:

تالار گفتمان شبکه اطلاع رسانی امام حسین (ع)


بسمه تعالی

انا لله و انا الیه راجعون

فقیه عالیقدر، آیت الله بهجت 

روح ملکوتی اُسوه عارفان ، عالم ربانی ، فقیه صمدانی و مرجع تقلید شیعیان جهان حضرت آية الله العظمی محمد تقی بهجت « رحمة الله علیه » به ملکوت اعلی پیوست ، این مصیبت عظمی را به ولی الله الاعظم  « عجل الله تعالی فرجه الشریف »  و عموم شیعیان جهان تسلیت عرض می کنیم.


* واقعا شرمنده ام، چون چند روز بلاگفا از خونه باز نمیشد و من حتی نتونستم رحلت آیة الله العظمی بهجت رو تسلیت  بگم.


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 توسط غلام آقاجون

سلام

ایام فاطمیه تسلیت ...


پی نوشت:

۱) انشاالله حالتون خوب باشه

۲) شرمنده بابت وقفه ای که ایجاد شد واسه ادامه سفرنامه٬ انشاالله به زودی قسمت بعدیشو آماده میکنم.

۳) "انالله و انا علیه راجعون" !

دعای ندبه دیروز صبح حرم منو با رحمت ایزدی پیوند داد!! (حالا بگو ببینم رحمت ایزدی کیه؟!!!)

۴) این ۴ روز گذشته عجب روزایی بودا ... !

۵) عمر (زمان) عجب زود میگذره ...

۶) واسه سپهر محمد عزیز ما خیلی دعا کنین خواهشا

۷) از طرف همه: التماس دعای مخصوص


نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 توسط غلام آقاجون
سلام بر همه عزیزان

انشاالله که خوب و خوش و سالم و سلامت و شاد و سرحال و راضی و شاکر باشین!

عرضم به حضور محترمتون که این پست شامل ۲ بخشه٬ اول تبریک روز معلم و بعد هم از معجزه ای که به خواست خدا و لطف آقاجون رخ داد براتون میگم. لازم به ذکر که قسمت بعدی سفرنامه رو میتونین تو پست بعدی (انشاالله طی ۳-۲ روز آینده) بخونین.

و اما ...


بخش اول:

معلمای عزیز٬ روزتون مبارک


بخش دوم:

معجزه:

صبح جمعه٬ بعد نماز صبح تو صحن انقلاب٬ یه دفه شلوغ شد دمه در آگاهی حرم٬ همه مردم ریختن اونجا٬ همه گریه میکردن و اشک میریختن٬ صحبت از یک معجزه بود٬ شفای یک بیمار ...

خانمی که یا چشماش شفا پیدا کرده بود یا میگرن شدیدش!

الهی شکر ...

آقاجون شکرت ...


پی نوشت بخش اول:

۱) حتما حسابی تعجب کردین که یه بخش میتونه تا چه حد کوتاه باشه٬ نه؟!!

۲) همه شون عزیزن برام٬ ولی میخوام از بعضایشون که شاید متفاوت بودن با بقیه نام ببرم و با تمام وجود ناچیزم ازشون سپاسگزاری کنم:

  • خدا و پیامبر و ائمه! (جدی بی شوخی! تو مراحل مختلف زندگی خیلی وقتا راهو نشونم دادن٬ زمانایی که قلبا توکل میکنم ...) ...
  • پدر و مادرم (کاش راهی برای جبران حتی سر سوزنی از محبتا و دلسوزیاشون پیدا میکردم٬ ولی افسوس ...) ...
  • خانم طلایی (معلم عزیز کلاس اول و دوم که مادر دومم بود و آرزوی یک بار دیگه دیدنشو خیلی وقته که دارم٬ هر روز زنگ آخر میبوسیدیم همو و بعد از هم با دلتنگی جدا میشدیم و منتظر فردا میموندیم. کلاس دوم به خاطر ایشون مجبور کردم تا کلاسمو عوض کنن و با ایشون باشم. یک عکس و یک دنیا درس و خاطره٬ تنها چیزاییه که از ایشون برام مونده) ...
  • حاج آقای خدابخشیان (دبیر عزیز معارف تو کل ۴ سال دبیرستان. دانش٬ معلومات٬ آگاهی٬ پاکی چهره٬ نگاه نافذ٬ عشق و علاقه٬ چشمان معصوم ...      ویژگیهای منحصر به فرد ایشون همیشه منو شگفت زده میکرد و میکنه. ۴۵ سال ندارن و در حال حاضر مدیر کاروانهای زیارتی حج و عتبات عالیات هم هستن) ...
  • حاج آقای هاشمیان (دبیر عزیز حسابان در سال سوم و دیفرانسیل سال پیش دانشگاهی. بزرگ مردی که ...     آخرین درسش٬ عشق و ایثار و فداکاری بود ...       اوایل شهریور ۸۷ تو دریای عشق غرق شد ...     واسه نجات دختر ۱۶ ساله ش رفت تو آب ...      قسمت این بود که هر دوشون برن ...    در آینده ای نه چندان دور (اگه عمری باقی مونده بود) حتما یه پست در مدح و ستایش ایشون مینویسم و یکی دو تا عکسی که از صورت معصوم و خندون ایشون برام به یادگار مونده رو قرار میدم ...) ...
  • دایی (دایی مسعود عزیزم٬ کاری کرد که ...     هدایتم کرد٬ همین ...      و من تا ابد مدیونتم مهربونم) ...
  • نرگسی عزیز (که همیشه خودشونو شاگرد میدونن٬ در حالیکه ...     روحی فوق العاده٬ فوق العاده بزرگ ...) ...
  • ؟

* این علامت سوال میتونه خیلیا باشه٬ میتونه خاص باشه٬ لطفا سوال نفرمایید!

۳)  تقدیم با عشق به همه هدایتگران زندگی ...

۴) شرمنده٬ چون ادبی نوشتن رو بلد نیستم! واسه همین همیشه چیزایی که به ذهن میاد رو با همون زبون ساده مینویسم. خلاصه که ببخشید


پی نوشت بخش دوم:

۱)  ساعت ۴:۳۰ صبح بود تقریبا که معجزه رخ داد ...

۲) خیلیا اشک میریختن٬ در عوض من در حالیکه دستامو رو به آسمون گرفته بودم خدا رو شکر و از آقاجون تشکر میکردم و به گنبدش خیره شده بودم٬ لبخندی رو لب داشتم. همونجا سریعا ۲ رکعت نماز شکر خوندم.

۳) اینکه تا حالا کسی شفا گرفته رو زیاد شنیده بودم ولی به عینه ندیده بودم که دیدم.

۴) خدایا شکر ...              آقاجون ممنون ...      


پی نوشت کلی!:

۱) یا علی ابن موسی الرضا ...

۲) التماس دعا واسه همه٬ واسه همه٬ واسه همه ...


نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 توسط غلام آقاجون
سلام


اگه تازه به جمع ما اضافه شدین و مایلین تا قسمتهای قبل رو اول بخونین٬ میتونین از این لینکا استفاده کنین:

مقدمه

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم


به جایی رسیدیم که یکشنبه شب٬ ما از دهلاویه راه افتادیم سمت هویزه.

خالی از لطف نیس که بدونین حاج آقای عزیز ما هم اینجا رو میخونن!

و حالا ادامه ماجرا (اولاش خیلی دلنشینه!) ...

وقتی میخواستیم از دهلاویه راه بیفتیم سمت هویزه٬ حاجی نیکبین (خیلی ارادت داریم حاج آقا!) سوار اتوبوس ما شد و منم گفتم سوال دارم و نشوندمش پیش خودم. ۳ تا سوال ازش داشتم! ;-) که نمیگم تو چه زمینه ای بود!! :دی (تا تو کف بمونین!) و بعدم موضوعات دیگه ای مطرح کردن خودشون (تاکید روی خودشون!) در مورد موسیقی و احکام بانوان! خب به من چه!! چرا بد نگاه میکنین منو! بخدا خودش گفت. سوالهای من چیز دیگه ای بود ;-) ! خلاصه از ۸:۲۰ که از اونجا راه افتادیم٬ تقریبا ۹:۳۰ رسیدیم هویزه ...

شهر هویزه در ۱۰ کیلومتری جنوب غربی سوسنگرد٬ مرکز یکی از بخشهای دشت آزادگان است.

در عملیات هویزه در ۱۵/۱۰/۵۹ رزمندگان از این منطقه نفوذ کردند و به محل استقرار دشمن در جنوب کرخه کور هجوم بردند و ۸۰۰ نیروی عراقی را اسیر کردند که این تعداد تا اون روز جنگ بی سابقه بود٬ در محاصره قرار گرفتند و تعدادی از آنان از جمله سید حسین علم الهدی فرمانده سپاه هویزه به شهادت رسیدند.

در طی عملیات بیت المقدس (اردیبهشت ۶۱) منطقه هویزه آزاد شده و پیکر عزیز این شهدا در مکانی که امروزه به عنوان یادمان شهدای هویزه میزبان زائرین میباشد٬ کشف شد.

لبیک٬ اللهم لبیک٬ لبیک لا شریک لک لبیک ...

و این ندای حسین است٬ که هر روز و شب در گوش زمان میپیچد و تو را به خود میخواند.

کل یوم عاشورا٬ کل ارض کربلا٬ و هویزه قطعه ای از خاک کربلاست٬ که حسین زمان (شهید حسین علم الهدی) با اصحاب عاشورایی خویش به کاروان نور و عشق پیوستند. و بدان که تو را نیز تا به بلای کربلا نیازموده اند از دنیا نخواهند برد.

اینا رو فردا صبحش (۲شنبه صبح٬ تو اتوبوس) نوشتم ...

درست ۸ صبحه روز دوشنبه ۲۶/۱۲/۸۷ و ما تو اتوبوس نشستیم تا کم کم آماده رفتن به سمت طلاییه  شیم. (ساعت الان ۸:۵۰ و ما هنوز راه نیفتادیم!! شاید طلاییه نریم اصلا :-(

دیشب حول و حوش ۹:۳۰ بود رسیدیم هویزه ...

رفتیم تو یه حسینیه٬ جامونو عوض کردن٬ رفتیم حسینیه کناریش.

اونجا بچه های ما + شهید بهشتی + یه جایی از اصفهان! جمع بودند که تقریبا شاید ۳۰۰ نفر میشدیم. شام خودمونو خوردیم.

قبلا هم گفته بود٬ بالاخره موقع اش فرا رسیده بود٬ رفتم محل دفن شهدای هویزه ...

درست همونطور که آدرس داده بود٬ خیلی دقیق و سرراست ...

کلا ۵ ردیفه - از سمت راست دومین ردیف - پنجمین قبر٬ اسمشم "سید مهدی جعفری" ...

خیلی دورش شلوغ بود٬ ۵-۴ تا خانم نشسته بودن. رفتم تو مسجدش و نماز خوندم٬ اومدم٬ هنوز نشسته بودن٬ رفتم بیرون یه چرخی زدم٬ اومدم٬ نشسته بودن٬ بابا پاشین دیگه!!

۱۱:۳۰ رفتم دیدم همه میان بیرون٬ همه رو بیرون میکردن٬ میخواستن ببندن اونجا رو٬ سریع رفتم تو٬ تنها شده بود بالاخره. ۱۰ دقیقه ای نشستم پیشش. بیرون میکردن٬ منم رفتم٬ گفتن  ۴ (ساعت ۴ صبح) دوباره باز میکنیم٬ خیله خب٬ میرم ۳:۵۰ میام.

اینور انور خودمو الاف کردم٬ تا موقع شد ۱:۱۵. رفتم بیرون سمت ٬wc گفتم وضویی بگیریم و بعد بشینم جلوی یادمان (جای شهدا) قرآن و چند تا دعا بخونم و نماز بخونم تا بشه ۴ که به امید خدا اونجا رو باز کنن.

وضو گرفتم٬ داشتم برمیگشتم دیدم یه بنده خدایی رفت تو (تو همون یادمان! شب درشو بستن و منم فکر نمیکردم الان باز باشه) و در هم بازه!! سریع رفتم ژاکتمو پوشیدم (هوا سرد بود) و رفتم تو ...

۱:۳۰ تا ۳:۴۵ اونجا بودم (چیز قابل تعریفی ندارم٬ شرمنده!) ...

بعدش رفتم سمت حسینیه و نزدیک ۴ خوابیدم تا نزدیک ۶. بعدش نماز. پیش سید مهدی بودم که دیدم حاج آقای نیکبین تنها واستاده. بهش گفتم ما اینجا شهید داریم (از آشناهای دورمونه) نشستیم با هم و یه فاتحه خوندیم و برگشتیم حسینیه.

عشق و عاشق و معشوق ...

حب و حبیب و محبوب ...

دل و دلداده و دلدار ...

شهید سید مهدی جعفری ...

 

یادتون باشه من تو اتوبوس نشسته بودم که داشتم اینا رو مینوشتم٬ تو اون فاصله صبحانه هم دادن بهمون:

ساعت ۱۰:۰۴ - طلاییه هم نشد!! :-(

واسه اینکه تو قرارداد راننده ها نبوده!!

ما هم رفتیم مقتل٬ جای شهید علم الهدی و یاران با وفاش (نزدیک هویزه٬ پیاده ۱۰ دقیقه راهه٬ این عکس هم جاییه که پیکر شهدا پیدا شده٬ یعنی اینجا شهید شدن)

پسرا و دخترا٬ خوندیم٬ گریه کردیم٬ روضه٬ اشک٬ سینه زنی٬ ازونا خواستیم تا طلاییه و کربلا قسمتمون کنن. سوار اتوبوس میشیم. شاید بریم. از صحبتای راننده اتوبوس ما با همکاراش تو اتوبوس پشت سر٬ معلومه تا سر آسفالت شاید بریم٬ یعنی جاده خاکی نه!

باید ببینیم چی میشه٬ الله اعلم! ضمنا الان ۱۰:۵۶ !

خلاصه از هویزه به سمت طلاییه راه افتادیم٬ ولی اصلا معلوم نبود که طلاییه بریم یا نه.

دوباره عصر که اومدم سراغ دفترچه خاطرات٬ اینطوری نوشتم ...

! رفتیم ! الهی شکر ! طلاییه رفتیم و ۴ ساعت تقریبا اونجا بودیم. نه به رفتنمو و نه به برگشتن!!

۱۸:۱۵ از اونجا برگشتیم.

               الحق و الانصاف که

طلاییه٬ طلا بود

               واستا اینطوری بگم

اصلاً٬ خود کربلا بود

یاد این افتادم:

پنجــره فـــولاد رضـا         برات کربلا میده

هرکی که کربلا میره         از حرم رضا میره

حدود ۴۵ کیلومتر از جاده اهواز خرمشهر را طی میکنید٬ به سه راهی بر میخورید به نام سه راهی جفیر٬ یک جاده فرعی شما را به سمت غرب تا نزدیکی مرز ایران و عراق میبرد. درست در کنار مرز٬ پاسگاه طلاییه واقع شده و آن منطقه تا شعاع چند کیلومتری طلاییه نامیده میشود.

این منطقه یکی از محورهای مهم عملیات های خیبر و بدر میباشد و نیز کلیدی برای حفظ جزایر مجنون٬ بعد از جنگ در این مکان مقری جهت جستجوی پیکر مطهر شهدا دایر شد.

در مکانی که تعداد زیادی از شهدا کشف شد حسینیه ای به نام حسینیه حضرت ابوالفضل (ع) بنا شد که اکنون میزبان زائران کربلای طلاییه میباشد.

هر ذره از خاکش زر ناب است و هر قطعه از آسمانش بهشت برین

انگار آسمان و زمینش با هم پیوندی دیرینه دارند. اینجا نقطه پرواز است. نقطه وصل. اینجا طلاییه است.

و طلاییه ریسمانی است که اگر به آن بیاویزی تا اوج خواهی رسید. تا خدا. به طلاییه که رسیدی بالهایت را بگشا و آماده پرواز شو.

زیاد حرف نمیزنم٬ به عکسای این کربلا نگاه کنین ...

 

 

تیکه کلام اون موقع ماها: "بالاخره یه فرقی باید بین من و بقیه باشه یا نه؟!"

 
رو به گنبد طلاییه - رو به کربلا - رو به قبله - زیارت عاشورا
 

 
 
مکانی واسه قرآن خوندن
مین کوب!
 
لحظه خداحافظی ...

پی نوشت:

۱) اینم از این قسمت٬ ۱شنبه شب تا ۲شنبه عصر

۲) طولانی شد این قسمت؟!

۳) تبلیغات: برین و عضو شین اینجا: تالار گفتگوی امام حسین (ع)

۴) واسه شادی روح شهدا٬ درگذشتگان و خودمون!: یک صلواااااات محمدی پسند ...

۵) التماس دعا


چهارشنبه٬ ساعت ۸:۱۵ شب:

ای فروغ تابنده کوثر! ای پرستار شهادت! تو بانوی فصاحتی و اعجاز. نطق آتشین تو قلب سنگی کوفیان را ذوب کرد، اشک از چشمان آنها به راه انداخت و به سینه های کویری شان گسیل داشت. تو فرزند کوثری! تو جرعه ناب کوثری! نامت همیشه درس آموز عزت و یادت هماره الهام بخش شرف و مردانگی باد.

53  میلاد با سعادت حضرت زینب کبری (س) بر آقا امام زمان (عج) و همه شیعیان جهان مبارک باد   53
 
 
در مورد گل پسر عزیزمون٬ سپهر محمد٬ هم بگم که خدا رو شکر با مصرف داروها حالش کم کم بهتره و حالا بیشتر غذا میخوره ظاهراً٬ الهی شکر ...
از همه شما عزیزان بابت دعاهاتون کمال تشکر رو داریم

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 توسط غلام آقاجون

سلام


اگه تا به حال اینجا رو نخوندین٬ پیشنهاد میکنم از اینجا شروع کنین:

مقدمه

قسمت اول

قسمت دوم


۱۴:۲۵ : رسیدیم فکه - فک کنم فکه نزدیکترین منطقه به کربلا باشه

اس ام اس اومد که ...

- کفشاتو در بیار و بسوز ...

- با کمال میل ...

این منطقه در شمال غرب استان خوزستان قرار گرفته است. فکه از شمال به منطقه چنانه٬ از غرب به خط مرزی و از جنوب به تنگه چزابه و بستان محدود میشود. منطقه رملی و سرزمین شنهای روان است.

در یادداشتهای به جا مانده از شهیدان گردانهای فکه: "امروز٬ روز پنجم است که در محاصره هستیم. آب را جیره بندی کرده ایم. نان را جیره بندی کرده ایم. عطش همه را هلاک کرده٬ همه را جز شهدا٬ که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند. دیگر شهدا تشنه نیستند٬ فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه (س) "

این منطقه مزین به خون شهدای عملیات های والفجر مقدماتی و والفجر یک٬ ظفر چهار و عاشورای سه و سرداران شهید همچون حسن باقری٬ مجید بقایی٬ سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی و نیز شهدای بزرگوار تفحص میباشد.

تجهیزات به جا مانده از سید شهیدان اهل قلم

عزیز دل٬ هنوز که از زمین سراغ آسمان را میگیری. اینگونه سر در گریبان خاک مبر. رملهای فکه رد پای خوبان را به باد سپرده است. اگر به دنبال جای پای عزیزانت میگردی به آسمان فکه سر بزن. فکه عرفات حاجیان راهیان نور است. کفش از پا و دل از دنیا بر میکنی و به دنبال قطره ای از آب زلال معرفت میگردی. میدانم تشنگی امانت را بریده است. اما به حرمت آقایمان٬ حضرت حجت (عج) و به حرمت جد لب تشنه اش حسین (ع) و به یاد علمدار دشت کربلا٬ آب را به آب بسپار و دلت را به آسمان.

آری! وعده الهی محقق گردید ...
قبل سفر چه رویاهایی تو ذهنم میپروروندم٬ اما افسوس ...
خیلی زود چند ساعتی که تو فکه بودیم به سر اومد٬ خیلی زود ...
 
ساعت ۱۷:۱۲ : تو اتوبوس نشستیم. اتوبوس همین الان راه افتاد
فکه٬ خداحافظ ...
فکه٬ مشهد شهیدان گمنام خداحافظ ...
فکه٬ مشهد شهیدان تشنه لب خداحافظ ...
فکه٬ مشهد شهیدان حسینی و عباسی خداحافظ ...
فکه٬ خداحافظ ...
چندتا عملیات تو این منطقه صورت گرفته مثل والفجر مقدماتی و والفجر یک و ...
تو یکی از این عملیات ها ۱۲۰ نفر از رزمندگان غیور٬ دلیرمردان و جوانمردانی که از همه ی دنیای خودشون گذشته بودن٬ مورد محاصره دشمن بعثی قرار میگیرند.
 
آب تموم میشه. تشنه میشن.
                                      آب نیست. تشنه شهید میشن...
 
داریم میریم سمت دهلاویه
 
و اینطوری بود که از فکه خارج شدیم و رفتیم به سمت دهلاویه. تو راه از تنگه چزابه هم رد شدیم ...
 
۱۷:۵۰ : داریم از کنار چزابه عبور میکنیم.

تنگه مهم چزابه در شمال غربی بستان و در مسیر جاده ای که از مرز به طرف بستان کشیده شده بین تپه های رملی و هورالهویزه٬ قرار دارد. دو جاده نظامی در دو سوی آن قرار دارد٬ جاده ای در خاک ایران که چزابه را به فکه متصل میکند و جاده دیگری که به العماره متصل میشود.
 
دهانه این تنگه ۵/۱ کیلومتر میباشد و لذا از جنبه نظامی بسیار مهم و استراتژیک است٬ تنگه چزابه یکی از پنج معبر اصلی هجوم ارتش عراق به خوزستان بود.
 
این مکان اولین مکانی بود که عراق آتش سنگینی در آن ریخت. آذر سال ۱۳۶۱ در عملیات بیت المقدس تنگه چزابه آزاد شد.
 
میخواهی٬ آسمان دلت را از ابرهای سیاه تردید پاک کنی؟
میخواهی همچون زلال آبی آب پاک شوی و به خیل روندگان طریق عشق بپیوندی؟
میخواهی چشمهایت به دریچه نور و روشنایی باز شوند و ندیده ها را ببینی و عاشق شوی؟
باشد ... باشد٬ میگویم
به سرزمین توبه و تقصیر برو. به چزابه ... سر به خاک بسای و توبه کن
 
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت                     تو توبه بنویس امضا کردنش با من
 
متاسفانه به دلیل کمبود وقت فرصتی برای دیدن این منطقه فوق العاده مهم از نظر نظامی و عملیاتی نشدیم. مستقیم میریم سمت دهلاویه.
 
 
الان ۲۰:۰۸ - منتظریم تا بریم سمت هویزه. دهلاویه توقف داشتیم. اول نماز خوندیم و یعدم یه گشتی زدیم و چند تا عکس گرفتیم با بچه ها. دهلاویه محل رشادتهای وزیر دفاع و نماینده مجلس٬ شهید دکتر چمران بوده. یادمان چمران و دهلاویه بنایی نسبتا بزرگ و ۲ طبقه بود که در طبقه همکف مسجد و قبر یک شهید گمنام وجود داشت.
 
هیچکدوم از این انسانهای موجود تو این عکس من نیستما!!! ...

در بیرون این ساختمان یکی از اختراعات دکتر رو میشه دید٬ ماشین آبی خاکی.

که متاسفانه به جای اینکه از این اثر ملی به بهترین شکل مراقبت بشه٬ این اختراع فوق العاده (تو اون زمان) شهید دکتر چمران به بدترین سکل ممکن داره تخریب میشه!! از بالا رفتن از سر و کول ماشین توسط ملت گرفته تا تبدیل به سطل آشغال شدن :-(

دهلاویه٬ روستایی است در غرب سوسنگرد که در جریان هجوم دشمن٬ پس از ۱۰ روز دفاع سرسختانه در تاریخ ۲۴/۷/۵۹ اشغال شد.

در طی عملیات هایی شهید غیور اصلی و رزمندگان ستاد جنگ های نامنظم به فرماندهی شهید چمران تلاشهایی برای آزادی مناطق اشغال شده انجام دادند و سرانجام در تاریخ ۲۷/۶/۶۰ در عملیاتی به نام آیت الله مدنی (اولین شهید محراب)٬ دهلاویه آزاد شد.

در نزدیکی روستای دهلاویه٬ یادمانی واقع شده که محل شهادت دکتر مصطفی چمران (وزیر دفاع و نماینده مجلس شورای اسلامی) به همراه تنی چند از همرزمانش میباشد ...

شهید چمران قبل از شهادت٬ شهید شده بود. آن زمان که خویشتن خویش را نابود کرد و آینه تمام نمای منیت خویش را با سنگ اراده و عشق شکست. تو نیز به دهلاویه که رسیدی٬ ابراهیم زمان خویش باش و بتهای جاهلیت را بشکن.

هر چه را که بر کعبه دلت غبار مینشاند بشکن           غرورت را٬ شغلت را٬ مقامت را

آنکاه لایق شهادت میگردی.

متاسفانه از دهلاویه عکس زیادی ندارم٬ باطری گوشی رو به اتمام بود.

ادامه دارد ...


پی نوشت:

۱) اوووه خسته نباشم!! وقتی واسه انجام یه کاری عشقی داشته باشی خستگی معنایی نداره. بعضی از قسمتا ۳-۲ بار پاک شد و من مجبور شدم مجدد بنویسمش.

۲) قسمتهایی که خوندین مربوط میشه به روز ۱شنبه٬ ۲۵/۱۲/٬۸۷ از ظهر که رسیدیم فکه٬ تا سر شب که از دهلاویه راه افتادیم سمت هویزه.

۳) امشبم شب جمعه اس ...!

۴) تصمیم گرفتم هر هفته (اگه زنده باشم و اجازه ورود بدن بهم و همه شرایط جور باشه و مجرد هم باشم!! (البته این فاکتور یا خیلی تاثیرگذاره یا اصلا تاثیری نداره!! حالت میانه ای وجود نداره براش!!!)) شبای جمعه تا صبح بمونم پیش آقاجون. آخه هفته پیش در حد فاجعه! بهمون حال داد!

۵) اینجاهم برین لطفا عضو شین. اینجا تالار گفتگوی امام حسین (ع) و جای خوبیه تا حداقل سرسوزنی اطلاعات دینی خودمون درباره ائمه و خصوصا راجع به ارباب رو افزایش بدیم. اگه امکانش هست لینک اینجا رو هم تو وبلاگ یا سایت خودتون قرار بدین و مثه من! تبلیغات کنین واسش٬ ممنون. عضو شدن در حد چند ثانیه زمان میبره!

۶) آخر هفته خوبی داشته باشید با خانواده

۷) یا علی ابن موسی الرضا ...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 توسط غلام آقاجون

السلام علیک یا
شمس الشموس ...
گالری تصاویر