تبليغاتX
دستمو محکمتر بگیر آقاجونم



سلام

پیشنهاد:

دوستانی که تازه با ما همراه شدن میتونن مقدمه و قسمت اول رو هم بخونن تا بیشتر متوجه این سفرنامه بشن.


و اما ...

۸:۳۰ : بیشتر از ۱ ساعت داخل اتوبوس نشستیم بعد صبحانه.

از جمکران راه افتادیم ولی خیلی وقته دمه عوارضی واستادیم!!

سخنرانی آقای رحیم پور ازغدی رو گذاشتن در مورد انقلاب و مشارکتهای مردم در آن هنگام و بعد آن

هنوز تو قم بودیم که ...

* دفتر تبلیغات اسلامی رو هم دیدیم!!!

۹:۳۰ : ته اوتوبوس چه بزن برقصیه!! ما هم که تو صندلی ولو شدیم

۱۰:۱۰ - رسیدیم اراک - تماس گرفتم با یکی از عزیزترینا ;-)

نماز و نهار بروجرد بودیم.

ساعت ۴ هم رسیدیم خرم آباد که از کمربندی رفتیم.

الان ۱۶:۵۵ و ۷۵KM تا پلدختر

شرمنده از اینجاها جز تصاویری تو ذهنم هیچ تصویر دیگه ای ندارم که بذارم! ...

تقریبا ۷ بود که رسیدیم پلدختر - واسه نماز هم اینجا وامیستیم

نماز خوندیم. یه سمند Lx هم ماشین عروس بود٬ خدا هم این عروس و داماد و هم همه ی زوجین رو خوشبخت کنه به حق پیامبر اکرم (ص) که امشب شب میلادشه.

میلاد پیامبر اکرم (ص) و حضرت امام جعفر صادق (ع) مبارک :-)

ساعت ۷:۵۰ و ما از مسجدی که تو پلدختر بود حرکت کردیم

به دلایلی:

وسوسه همیشه موجود میباشد.

حتی واسه اس ام اس دادن!!! ولی اگر به همه ی وسوسه ها جواب مثبت بدیم که دیگه خیلی خیطه!!

شد ۱۰ - رسیدیم دوکوهه "پادگان سردار جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان"

پادگان دوکوهه محل ورود همه ی رزمنده ها بود که از آنجا به مناطق عملیاتی دیگر اعزام میشدند.

دوکوهه در ۷ کیلومتری شمال شهر اندیمشک و ۱۶۰ کیلومتری شهر اهواز قرا دارد.

پادگان دوکوهه عقبه عملیات مهم همچون فتح المبین بود و به عنوان مرکز آموزش و اعزام رزمندگان اسلام فعالیت داشته است.

این مکان محل استقرار سرداران رشید اسلام شهید احمد متوسلیان٬ ابراهیم همت٬ رضا چراغی٬ یداله کلهر٬ غلام رضا صالحی٬ عباس کریمی٬ محمود شهبازی٬ محسن وزوایی٬ علیرضا نوری٬ سعید مهتدی٬ سعید سلیمانی و بسیاری از رزمندگان اسلام بوده است.

به دوکوهه که برسی به لحظه دیدار نزدیک میشوی. صدای قلبت را میشنوی که با صدای ملائک همراه میشود. لبیک٬ اللهم لبیک ... . آنجا سرزمینی است که فقط دلدادگان حریم وصل در آن راه یافته اند و اکنون تو نیز محرم این حریم گشته ای. محرم اسرار خوبان خدا. تربت پاک دوکوهه را بر چشمهایت بگذار و نیت احرام کن. میگویند به دوکوهه که میرسی٬ اگر چشم دلت را باز کنی شهدا را میبینی که به استقبال تو آمده اند. با هر کاروان شهیدی همراه است و برگه حضور در این وادی٬ حفظ خون شهیدان است. هرگاه به دوکوهه رسیدی و به خیل روندگان طریق عشق پیوستی آنگاه برای حج آماده شو.

متن قرمز رنگی که دیدن هم قطعه ای ادبی بود که تو همین دفترچه "امتداد" بود که قبلا توضیحشو دادم. قرار نبود اینا رو بنویسم ولی ... .

وقتی رسیدیم تقریبا ۱ ساعتی طول کشید تا جا به جا شدیم و بعدش شام خوردیم و موبایلا رو زدیم به شارژ. ساعت ۱۲ بود با چندتا از بچه ها راه افتادیم سمت گردان تخریب٬ اونجا من و یکی دیگه از دوستان (محمد آقای گل) از بقیه فاصله گرفتیم یه خورده تا با خدا و شهدا و آسمون و کهکشانا و ستاره های بیشماری که دیده میشدن خلوت کنیم و تو سکوتمون حرفای قشنگی رد و بدل کردیم. یک مسیر و مکان کاملا رویایی. انتهای مسیر با فانوسهایی که دو طرف راه گذاشته بودن حس و حال عجیبی داشت. از دوکوهه تا اونجا ۴-۳ کیلومتری میشد که باید پیاده طی میشد. من فردا صبحش اینطوری نوشتم:

۸۷/۱۲/۲۵

۱۲-۲: گردان تخریب٬ حسینیه گردان تخریب٬ معبری به آسمان٬ کربلا میخواهی بروی خون باید بدهی٬ زیارت عاشورا در حسینه گردان تخریب

اینا جملاتی بود که رو تابلوها دیده میشد

ورودی مسیری که به گردان تخریب منتهی میشه

پریشب تو اتاق خودم. دیشب جمکران. امشب حسینیه دوکوهه ... :-((

خورشیدِ طلوع کرده دوکوهه

حاجی و بچه هایی که هواشو دارن تا از رو لوله تانک نیفته!!!!

صبح ۷:۳۰ جرکت ===> اندیمشک: اینجا محلی بوده که عراقیها قصابی کردند مردم را: مقام معظم رهبری

شرهانی: الان اینجاییم. تازه ۳ ساله که باز شده و ۲ سال پیش ۱۵ شهید همین جا پیدا کردند. منطقه بکری میباشد.

 

کم کم به یادمان شرهانی نزدیک میشوی همان درهای آسمان که هنوز در این سرزمین باز است. جایی که روزی مقر تفحص لشگر ۱۴ امام حسین (ع) و محل حضور شهدای تفحص بود.

در عملیات محرم٬ سیصد متر از خاک ایران و دویست متر از خاک عراق به دست رزمندگان اسلام افتاد. ولی در ۲۱ تیرماه ۶۷ عراق تک سنگنی زد و تا پل ایوبی جلو آمد. بعد از حمله ی عراق به کویت بود که شرهانی به ایران بازگشت.

شرهانی٬ قرارگاه دل بی قرار عاشقان کربلاست.

شرهانی٬ محل جوشش زمزم نیاز در کویر و شورستان نگاه منتظران است.

شرهانی٬ میعادگاه شهدای گمنام امام زمان (عج) است.

به آنجا که رسیدی با زمزم زلال چشمت غبار از دل بشوی و با زمزمه دعای نور٬ شمعی را بر آن قبرهای غریب روشن کن. آرامتر قدم بگذار٬ خاک شرهانی هنوز امانت دار سینه های سرخ کبوتران عشق است. آرامتر٬ آرامتر ...

الان ۱۱:۵۱ : شرهانی متفاوت با همه جاهایی بود که تو عمرم دیده بودم.

جایی که تازه برای بازدید عموم باز شده. تو معبری نشستم که ۱۲ روزقبل یعنی ۱۳ اسفند شهید گمنامی پیدا شده بود٬ البته فقط استخوناش.

همون معبر

یه جای استثنایی٬ در یک لحظه استثنایی٬ یک سجده استثنایی بر یک خاک استثنایی ...

شهید گمنام٬ عشق تو٬ تو کلاهی که سوراخ سوراخ شده دیده میشه٬ تو سر بی بدنت دیده میشه٬ عشق تو٬ تو لباسای تیکه پارت دیده میشه ...

مقتل خانی بود ... (تعریف کردنی نیست!!)

بعدش محل دفن ۵ شهید گمنام رفتیم و روضه ای خونده شد.

برگشتیم و رفتیم پیش همون شهید گمنام اولی که گفتم٬ رفتیم جایی که استخوناشو جمع کرده بودن و تو کفنی گذاشته بودن. چفیه ام را سربازی که به عنوان محافظ اونجا بود مالید به همون کفن. ۲ تا ۲ رکعت نماز خوندم.

شربت و آب هم تو مسیر بود و خیلیا نوشیدن ولی وقتی با یاد ابوالفضل العباس با پای لخت میری تو شرهانی پا میذاری٬ آیا از دلت میاد شربت (حتی بهترین شربت دنیا (شربت شهادت!!!)) رو بنوشی؟!

من که از دلم نیمد. همه ی مسیرو پای برهنه رفتیم٬ زمین پوشیده شده بود از ماسه و شن٬ خاک و سنگ. در نهایت هم از نمایشگاهی که اونجا بود ۲ تا عطر غنچه گل محمدی گرفتم و بعد هم از بخشی که پیام شهدا میداد یه پیام گرفتم. شهید حسن عباسی فرموده اند: "شما باید رساننده پیام همه شهیدان راه خدا باشید"

۱۱:۴۵ - تو اتوبوس نشستیم

الان ۱۲:۱۰ - داریم میریم سمت فکه.

ساعت ۱۴:۰۴ : الان هنگ مرزی دشت آزادگان رو رد کردیم! هنوز که به فکه نرسیدیم! فک کنم فکه تو آفریقا باشه٬ اونور عراق!!

حالا شربتایی که بچه ها تو شرهانی خوردن داره بهشون اثر میکنه و کم کم میرن سمت شهادت!! حالشون داره بد میشه!

۱۴:۲۵ : رسیدیم فکه ...


پی نوشت:

۱)  خدا قوت خواننده عزیز٬ خسته نباشین!

۲) فک کنم از قسمت اول طولانیتر شد٬ البته قسمت اولم همچین طولانی نبود که من فکر میکردم.

۳) خاطراتی که تو قسمت دوم خوندین٬ از صبح شنبه تا ظهر ۱شنبه بود.

۴) قسمت سوم رو هم به زودی میخونین٬ طی روزهای آینده.

۵) تو شرهانی٬ چون من تو خط مقدم!! (جلوی گروه) بودم٬ واسه همین رفتم تو اون معبری که گفتم و عکسشو گذاشتم نشستم. اگه دقت کنین به عکس٬ سایه افرادی که بالا واستادن رو میبینین.

۶) التماس دعا واسه همه


راهنما:

توضیحات

متن اصلی سفرنامه

اطلاعات تکمیلی از منطقه عملیاتی که تو "امتداد" نوشته شده

قطعات ادبی که تو "امتداد"٬ راهنمای مناطق عملیاتی٬ نوشته شده


در مورد سپهرمحمد عزیزمون:

دیشب به دایی ای میل زدم و بعد جوابمو داد:

شکر خدا بهتره ولی اشتها نداره هنوز٬ شیطون شده!

فدای شیطونیات عسلی!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی ام فروردین 1388 توسط غلام آقاجون
سلام

پی نوشت!!:

1) آقا شب جمعه تا خود صبح تو حرم بودیم! مگه میشد بیای بیرون؟!! لذتی ماورای همه لذات دیگه زندگی ...

از اذان مغرب پنجشنبه شب تا صبح جمعه

من و خودش و دلم و آقاجون و امام زمان (عج). خدا هم که بود دیگه!! حسابی شلوغ کردیم!!

اگه کسی مایل بود  بگه بعضی جاها رو براش تعریف کنم!

2) وبلاگ نرگسی هک شده! ولی مکتب نرگسی چی؟! کی میتونه به اون کوچکترین خدشه ای وارد کنه؟! کی میتونه ذره ای آسیب به اون مکتب، به نویسنده عزیزش که تا ابد خیلیها رو به خودشون مدیون کردن و به شاگردای اونجا، وارد کنه؟! هک شد، آره، ولی این ظاهر قضیه اس فقط! به لطف گل نرگس (عج)، نرگسی تا ابد در رگ و خون همه ما جریان داره ...

3) قسمت دوم سفرنامه رو احتمالا فردا مینویسم انشاالله.

4) بلافاصله با اتمام سفرنامه حرفایی که تو کامنت دونی پست قبل مطرح شده (چه صحبتای جناب اقا/سرکار خانم غریبه آشنا، چه جوابای من و چه حرف بقیه دوستانی که تو بحث شرکت کردن) میشه یه پست، البته با توضیحات و تفاسیر بیشتر.

5) همیشه همه رو دعا میکنم، شما چطور؟!


شبی در حرم!:

چون یکی از دوستان خواستار شنیدنش بودن (و شید دوستان دیگه ای هم مایل باشن) یه گوشه ای از برنامه های علمی - عملی - فرهنگی - هنری - دینی - اسلامی - ورزشی - شخصی - اجتماعی - سیاسی که دیشب تو حرم داشتم رو به ترتیب زیر تعریف میکنم ...

ساعت ۱۹:۳۰: نماز ... دوستم اومد ... شام ... دعای کمیل ... دوستم رفت ... قرآن ... تماس و مسیج به چند نفر ... قدم زدن تو صحنا در حال تفکر ... خوندن دعاها ... سعادت چسبیدن به ضریح برای اولین بار تو عمرم!! ... نماز خوندن به فاصله 3 متری ضریح در حالیکه ضریح قشنگش در امتداد قبله بود ... کمک در بردن فرشهای صحن انقلاب به زیر یه سقف تا زیر بارون خیس نشن ... نشستن در جای همیشگی، روبروی گنبد و رو به قبله، صحن انقلاب ... شنیدن خاطرات کربلا از زبان چند خانم که داشتن با هم حرف میزدن!!! ... اشک و اشک و اشک ... بازم اشک! ... فقط اشک!! ... ؟؟؟! ... رواق امام - نماز صبح ... خوردن نون و قدم زدن زیر بارون شدید ... جای همیشگی - دعای ندبه ... راهی خونه با پای پیاده ... صبحانه خونه خاله! و بعدشم خونه :ساعت ۱۰

اینم از این!


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم فروردین 1388 توسط غلام آقاجون

بسم الله الرحمن الرحیم

نیمچه سفرنامه ای از سفر به دیار عشق و ایثار و جهاد و جوانمردی و گذشت و ...

تاریخ حرکت: جمعه ۲۳/۱۲/۸۷ ساعت تقریبا ۹ صبح

تاریخ برگشت: ؟

دعای سفر:

"سبحان الّذی سخّر لنا هذا و ما کنّا له مقرنین و انّا الی ربّنا لمنقلبون"

 

سلام

۹:۴۵ : ۹ بالاخره راه افتادیم! به همین راحتی.

از ۷ صبح دانشگاه بودیم. تا وسایلا رو با بچه ها کمک کردیم و گذاشتیم تو اتوبوسا و آماده حرکت شدیم چند دقیقه ای زمان برد. ساعت ۹ بود که اتوبوسا از دانشگاه حرکت خودشونو آغاز کردن. اینم بگم که کلا ۳ تا اتوبوس بودیم. ۲ تا آقایون و یکی هم خانما. کارتای شناسایی هم بلافاصله بعد حرکت بین بچه ها تقسیم شد.

اولین دلنوشته تو تقویمی که به مناسبت نوشتن نوشته های بچه ها تهیه شده رو من نوشتم.

محیط شادیه٬ شایدم بشه گفت بیش از حد شاد! تا جاییکه خیلی تو حال خودت نمیتونی باشی :-(

غیر از دانشجوهای خودمون٬ چند تا دانش آموز (شاید ۱۰-۱۲ نفری میشدن) و ۲-۳ نفرم که غریبه بودن و من نمیشناختم هم با ما بودن. همه خیلی زود با هم طبیعی شدن!!

صلوات خاصه امام رضا رو پل طُرُقْ خونده شد :-((

دعای سفر و آیت الکرسی و ۱۴ صلوات خونده شد

پل طرق اولین پل ورودی به مشهد از سمت تهرانه. از رو اون پل میشه حرم آقاجونو دید. اینکه ممکنه دیگه نبینم آقاجونو خیلی اذیتم کرد (مخصوصا همون لحظه) ولی خب٬ بعدش خودش کمک کرد و درست شد همه چی.

یه نکته خوب هم این بود که ما بلافاصله از هرجایی که حرکت میکردیم بعد توقف٬ همه با هم دعای سفری که به قسمت جلویی اتوبوس نصب شده بودو میخوندیم. بعدا بیشتر توضیح میدم!

ضمنا از اینجا به بعد سریعتر میریم جلو٬ چون اولش بیشتر جنبه آشنایی شما با محیط و یه سری اطلاعات ابتدایی از وضعیت ما رو داشت.

ساعت ۲ ظهر: نماز و نهار٬ بعد از سبزوار

ساعت ۳:۳۰ : فیلم موج مرده (پوپک گلدره) (پرویز پرستویی)

   بعد از شاهرود - ایستگاه صلواتی که هنوز به مرحله بهره برداری نرسیده !!!

۶:۱۵ : دامغان٬ نماز مغرب و عشا

تو مسجد دامغان مشغول تایپ احادیث و روایات و جملاتی زیبا شدم و همانجا از هر کدام ۳ پرینت به تعداد اتوبوسها گرفتیم. به نوعی مسئول نشریات این مدت شدم.

لپتاپ و پرینتر بود. مشکل نداشتن تایپیست مسلط به حروف فارسی روی کیبورد بود. چون حروف فارسی درج نشده بود٬ زمان زیادی لازم بود تا تایپ شه. از این جهت من سریعا وارد عمل شدم! در حدود ۱۵ برگه نوشتیم. رو هر کدوم یک جمله قصار از یکی از بزرگان یا یه بیت شعر قشنگی و از این چیزا. آخر سر از هر کدوم ۳ تا پرینت میگرفتیم تا به همه اتوبوسا بدن. این برگه ها رو واسه قشنگی! داخل اتوبوس به شیشه ها میچسبوندن تا بچه ها به یه فیضی برسن! دعای سفر رو هم همین جا تایپیدیم!

از دامغان که راه افتادیم در داخل اتوبوس با حضور حاج آقای نیکبین بحثهای جالبی بین بچه ها اتفاق افتاد.

در مورد این حاجی عزیزمون٬ روحانی دانشگاهمون٬ حاج آقای نیکبین٬ کلی حرف داریم بعدا!

۹:۳۰ : قبل گرمسار واسه شام واستادیم

۱۰:۳۰ : راه افتادیم. شب قراره جمکران باشیم که فک کنم تا ۲ برسیم!

ساعت هم اکنون ۱:۴۰ بامداد روز شنبه ۲۴ اسفندماه ۱۳۸۷ ! ما تازه رسیدیم به عوارضی آزادراه تهران - قم        اووووواَاَاَههههه!!

باورت میشه!! شد ۳:۳۰ تازه رسیدیم قم!! داریم میریم سمت جمکران

جمکرانیم بالاخره. من وضو گرفتم٬ رضا هم داره وضو میگیره!

تو جمکران دفتر خاطراتو با خودم از تو اتوبوس برداشتم تا هرجا لازم شد سریع چیزی بنویسم! اونموقع ما تازه رسیده بودیم جمکران و تو گلاب به روتون! بودیم!! اینو بهش میگن یه پسر همیشه اکتیو و فعال و آنلاین!!! حتی تو wc هم دست از نوشتن برنداشتم!! (رضا یادته اون لحظه؟! آآآآآآآآه یادش بخیر ...)

الان بالای چاه واستادم٬ دفترو رو دهانش گذاشتم و دارم مینویسم.

خدایا به حق مهدی موعود (عج) هیچ بنده ای رو نا امید مکن.

* ماموریت انجام شد!

یه سری نماز و اعمال

گنجشکها هم حسابی مشغول راز و نیاز

به به گنبدشو ببین

عکس و چندتا اس ام اس که آره من به یادتونم

                                     رضا: رفیق شفیق!

ساعت ۴:۵۰ : نماز عکس wc

۵ اذان

۵:۳۰ : تو صحن دارم راه میرم واسه خودم؟! نه٬ واسه همه. وقتی یه فرصتی دست داده٬ باید از طرف همه استفاده کرد٬ به یاد همه بود

ای یوسف فاطمه

                   تو خود شاهدی ...

۶: واسه سومین بار میای جلوش. جلوی گنبدش.

میخوای دل بکنی؟! نه! ولی باید دل کند. باید رفت٬ رد شد٬ گذر کرد و عبور کرد.

بابا هم اس داد کجایین؟ -جمکرانیم. ۳:۴۵ رسیدیم٬ الان صبحانه٬ ۷ حرکت -التماس دعا -واسه شما دعا نکنیم٬ واسه کی دعا کنیم؟!! محتاجیم و به روی چشم!

                                 ساعت ۶:۳۰ صبح

 

آقای فیلمبردار! یه گروه مستند ساز هم با ما اومده بودن. ما اون لحظه مشغول نوش جان نمودن صبحانه بودیم!

۸:۳۰ : بیشتر از ۱ ساعت داخل اتوبوس نشستیم بعد صبحانه.

از جمکران راه افتادیم ...


پی نوشت:

۱) خدا قوت!! خسته نباشین!!

۲) همش حس میکنم که خیلی طولانی بود! شرمنده.

۳) چون یه جاهایی باتری گوشی رو به آخر بود و جایی هم توقف نداشتیم واسه شارژ و داخل اتوبوسم پریز نداشت٬ به ناچار مجبور بودیم عکس نگیریم. مثلا پست بعد مخصوصا اوایلش واقعا کم عکس داره.

۴) اگه فقط بخوام متن سفرنامه رو بنویسم٬ ممکنه شما عزیز خواننده یه خورده سردرگم شین. واسه همین مجبورم هرجا که احساس میکنم لازمه یه توضیحی اضافه کنم.

۵) یحتمل پای حاجی (حاجی خودمون دیگه٬ جاجی نیکبین) هم به اینجا باز شه! پس از همین جا عرض ارادت داریم حاج آقا. خیلی مخلصیم! ایشالا یه سفر مکه و مدینه و کربلا و نجف و سامرا و کاظمین و دمشق هم در خدمتتون باشیم!

۶) هر اتوبوس یه مسئول اصلی داشت و ۲-۳ نفر هم واسه تدارکات. اینجا رو مسئول اتوبوس ما٬ جناب آقای "محمد اسیری" هم میخونن! محمد جان ببین چقد تحویلت گرفتم! خوب شد؟!!

۷) قسمت بعدی هم به همین زودیا. پس تا بعد ...

۸) یا علی ابن موسی الرضا (ع) ...


راهنما:

توضیحات

متن اصلی سفرنامه


در مورد سپهر محمد عزیزمون:

خدا رو شکر تشخیص دادن مشکل از کجاس. باید فعلا داروهایی که تجویز شده رو بهش بدن. انشاالله ۲ ماه دیگه میبرن دکتر تا بعد باز بگه در چه حالیه. جیگرتو بخورم! یه ذره گوشت و توت فرنگی خورده و اتفاقی نیفتاده دیگه ظاهرا خدا رو شکر. این یعنی اینکه کم کم رو به بهبودیه انشاالله ...

الهی شکر


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 توسط غلام آقاجون
سلام

حال و احوال؟ انشاالله که خوب و خوشین.

بله دیگه٬ الوعده وفا!

گفتم میام همشو میگم که٬ شما باورتون نمیشد!

اسم این سفرنامه رو "سفر عشق" گذاشتم به علت اینکه تو این سفر جز عشق و عاشقی چیزی ندیدم.

چه عشقی که خودمون داشتیم واسه رفتن٬ چه عشقی که دیدم در حین سفر ...

در عین حال٬ اگه عنوان مناسبتری به ذهنتون رسید٬ یه اطلاعی بدین تا هیئت مدیره! (آقاجون و خودم!!) روش تصمیم بگیره!

چند تا نکته هست که میخوام قبل آغاز سفرمون به اطلاعتون برسونم:

۱) من خاطرات سفر رو تقریبا تو ۲۴ صفحه نوشتم.

۲) هر منطقه ای که میبردن٬ بلافاصله بعد اینکه میومدیم تو اتوبوس٬ خاطره شو مینوشتم تا از ذهنم نره یه موقع.

۳) فقط مناطق نیس البته٬ کلی تو راه بودیم٬ قم رفتیم و جمکران و کلی جاهای دیگه توقف داشتیم.

۴) قصد دارم هرچی خودم نوشتمو اینجا هم عینا بنویسم (عرض کردم٬ هرچی خودم نوشتم! به جاش که برسیم متوجه منظورم میشین انشاالله!)

۵) چون به هرحال ممکنه بعضی جاهای متن سفرنامه نیاز به توضیحات بیشتری داشته٬ بعد اتمام اون بخش توضیحاتشم مینویسم در ادامه ش.

۶) متن اصلی سفرنامه رو با آبی آسمونی مینویسم. هم به دلیل علاقه ای که به این رنگ فوق العاده زیبا و آروم دارم٬ هم چون اونجا رو این رنگی دیدم!

۷) یه نشریاتی هم هس به اسم "امتداد". زیاد تبلیغاتشو میکردن اونجا. یه کاتالوگی دادن که حاوی اطلاعات مختصر و مفیدی از هر منطقه هس. دوس دارم واسه کاملتر شدن این سفرنامه از اونم کمک بگیرم. جاهایی که از "امتداد" کمک گرفتم رو با سبز مینویسم٬ چطوره؟! توضیحاتی هم که حالا اضافه میکنم با همین رنگ!

۸) اینا رو که میگم یه موقع فکر نکنین چی میخوام بنویسما!! نه بابا جان! خبری نیس! ما که ادبی نوشتن بلد نیستیم در درجه اول٬ ثانیا یه جمله ادبی بخوایم بنویسیم انقد توش مسخره بازی در میارم که کلا فاتحه ادبیات خونده میشه! پس سنگینتره هیچی ننویسیم!

۹) Notice!: سعی کردم هر موقع اینجا چیزی مینویسم با وضو باشم! در طول سفرم کلا وضو داشتیم! حالا که میخوام اینجا خاطرات اونو بنویسم حتما با وضو مینویسم! (- ایشششششش٬ برو بابا تازه مسلمون شده جو زده تندرو!!! - میخوام بدونم وضو داشتن چه ربطی به این حرفا داره؟!)

۱۰) که خیلی مهمه و داره یادم میره! (در واقع داشت یادم میرفت!) هر جا که عکسی مربوط به اون بخش سفرنامه باشه قبل یا بعد اون قسمت نوشته٬ میذارم.

۱۱) به علت طولانی بودن٬ سفرنامه تو چند قسمت (احتمالا ۴ یا ۵ قسمت) نوشته میشه تا هم مانع خستگی خواننده شه٬ هم ذوق و شوق واسه خوندن قسمت بعدی! و هم به دلیل عکسای تقریبا زیاد٬ زودتر صفحه کامل باز شه.

۱۲) خیلی دوس داشتم از خاطرات بقیه بچه ها مخصوصا رضا و صابر و بهرام که بیشتر با هم بودیم بنویسم. ولی وقت نیس ضمن اینکه دیگه خیلی طولانی میشه٬ اگرچه شاید جذابتر باشه! (مخصوصا رضا که رفیق شفیق ما بود تو سفر و یه عمر (۱ هفته!) کنار هم نشستیم و مرتب سرشو رو شونه من میذاشت و میخوابید!! هـــَـــی خدا٬ یادش بخیر!)

۱۳) سفرنامه دقیقا از لحظه نشستن ما تو اتوبوس شروع شده تا لحظه ای که دوباره برگشتم خونه!

۱۴) حین ثبت خاطرات بارها چشمانمان آبدار شد و اشکها به مانند درّ و گوهرهایی مروارید گونه٬ بر روی کاغذ غلطیدند. (بیا اینم از جمله ادبیمون!!) با خوندن اونا و نوشتنشون واسه شما عزیز خواننده٬ ممکنه باز هم ... !


پی نوشت:

۱) ! ۱۴ عدد خوبیه! نکاتو ازون بیشتر نمیکنم دیگه!

۲) ممکنه به علت اینکه طی چند قسمت مینویمشون٬ پست خارج از سفرنامه هم وسطشون باشه٬ پس خیال نکنین همه رو پشت سر هم مینویسم٬ البته گفتم ممکنه!

۳) خب دیگه خیلی حرف زدیم! مقدمه انقد باشه٬ اصلش چقده؟!! پس تا قسمت اول ...

۴) خدا یار و نگهدارمون


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 توسط غلام آقاجون
سلام

آرین عزیز ...

رفتی٬ خیلی زود ...

پرواز کردی به بهترین جا ...

هیچ حرفی نمیتونه دل مادر رنجدیده تو رو٬ تو این شرایط حتی واسه یه ذره تسکین بده. فقط از خدایی که الان مطمئنم داری درکش میکنی کاملا٬ میخوام که صبر و تحمل دوریه ظاهریتو به مادر٬ پدر٬ بابابزرگ٬ دو تا داداشات و بقیه دوستا و آشناهات بده.

همیشه٬ هرجا که بودی٬ همه ما مونده ها رو دعا کن٬ باشه؟ ممنونم عزیزم


آقا عباس ...

ایولا٬ دمت گرم٬ خیلی مردی٬ خیلی جوونمردی

عباس عزیز ...

الحق که نام عباس و اباالفضل شایسته خودته

عباس زینب ...

تو با نگاهت٬ با لبخندت و با صبرت به "ما رایت الا جمیلا" معنای واقعی بخشیدی

...

زینب٬ زینب عباس٬ زینب اباالفضل ...

تو عاشقی ...

تو فداکاری ...

تو ساده ای ...

تو صادقی ...

تو عاشقی ...

به راستی که اشکهای تو٬ به مانند اشکهای ققنوس٬ شفابخش هر درد بی درمانیست ...

بی شک تو انسانی هستی در مقام فرشتگان مقرب الهی٬ پس همه رو دعا کنید لطفا.


سپهرمحمد عزیزمان ...

سپهرمحمد معصوممان ...

سپهرمحمد گلمان ...

خبر بیماری تو٬ تویی که عزیز همه ما هستی٬ خیلی سخت بود٬ خیلی.

اگرچه پدر و مادرت جز حضور خدا٬ کس دیگه ای رو کنار خودشون نمیبینن تو شرایط کنونی٬ ولی دعای خیر ما همیشه باهاشونه و آرزوی ما سلامتی و شادی و موفقیت شماست هر لحظه و هرجا.


پی نوشت:

۱) آرین جان: ۲ سال همسایه ما بودین٬ چقد باهم میرفتیم تو کوچه و فوتبال بازی میکردیم با داداشات. آخه من که همین شنبه هفته پیش بود که دیدمت داشتی از کنارم رد میشدی٬ پس چی شد که امروز باید این آگهی رو میدیدم؟ امروز که از کنار کفاشی اوستا رد شدم تا برم میوه فروشی٬ با دیدن این آگهی شوکه شدم اساسی. برگشتم و از اوستا پرسیدم: اوستا آرین رو میشناختی؟ چی شده؟ چرا؟ که اوستا هم گفت: آره که میشناختمش٬ با موتور کراسش بوده (ازون کراسای کوچولو) که میخوره به یه ماشین و ... . ۳-۴ روز تو کما و ۴شنبه گذشته هم ... .

۲)

    رضا = باور قلبی "هر چه از دوست میرسد نیکوست"

    عاشق = کاش از چشم من خون بیاد به جای پای تو.

۳) معده این طفل معصوم زخم اساسی. اصن خون میشه دلم وقتی یادم میاد این بچه چه زجری کشیده این مدت. خدایا ازت میخوام سالمش کنی هرچی زودتر. بردنش دکتر و ۹ رقم دارو تجویز شده! انشاالله زودتر جواب بده داروها و تموم شه بیماری.

یا من اسمه دوا و ذکره شفا


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین 1388 توسط غلام آقاجون
سلام

یک راست میریم سراغ قسمت دوم و پایانی تعطیلات عید ما. پس با ما همراه باشید ...


... ۲شنبه هفته گذشته (۱۰/۱/۸۸) صبح زود راه افتادیم سمت محلات. همینطوری واسه تفریح٬ ۲ تا ماشین بودیم و ۹ نفر. ساعت ۱۰ شب بود که ما رسیدیم کرج مجددا. محلات شهر گله! فراوون مزرعه گل داره

 

اینم میوه درخت موز!

تو محلات رفتیم یه مسجد قدیمی واسه نماز٬ ولی مسجد بسته بود. تو صحن مسجد چند تا قبر بود که بعضی از اونا جالب بودن!

اینم میدون چنار. قدمت این چنار٬ اونطور که تو بروشور نوشته شده بود٬ تقریبا ۱۵۰۰ ساله!

نماز و نهار و استراحت و خلاصه نزدیکای ۴ از محلات خارج شدیم٬ البته بارون شدیدی هم شروع به باریدن کرد. همون جبهه هوایی که همه کشور رو گرفته بود و تو قم سیل شد و خیلی جاها برف اومد.

چون تقریبا تو مسیر برگشت به سمت تهران بود٬ یه سری هم به "آتشکده آتشکوه" که اونجا بود زدیم.

۱ روز دیگه هم کرج بودیم و ۴شنبه راه افتادیم سمت گرمه. البته من ۳شنبه رفتم تهران که خوش گذشت بهم. هم موزه شهدا رو دیدم که خیلی عالی بود. هم رفتم امامزاده صالح٬ داداش آقاجون٬ که اینم خیلی حال داد.

۴شنبه صبح ساعت ۱۰ از تهران خارج شدیم٬ عصر ساعت ۶ رسیدیم گرمه. گردنه آهوان٬ بین سمنان و دامغان هم پر برف بود

۵شنبه هم که ۱۳ به در بود و ما به همراه عده ای از فامیلا رفتیم باغ عموی بابا. تو گرمه یه قلعه نظامی معروف هست واقع در بالای کوه که از زمان خوارزمشاهیان به جا مونده و اونطور که شنیدیم تازگیها بازم یه سری خمره دیگه پیدا شده اونجا. از خمره ها واسه نگهداری طلا و جواهرات و اشیاء قیمتی استفاده میشه معمولا. البته قبلا هم کلی پیدا کرده بودن. تو قلعه چاهی هست عمیق که البته تقریبا از ۱۰ متری به پایینتر بسته شده. از این چاه واسه انتقال نیروی نظامی استفاده میشده احتمالا چون یه سر دیگه این کانال تو گرمه اس. البته هیچکس اون مسیرو طی نکرده٬ همونطور که گفتم چاه مسدود شده و اینا احتمالاتیه که مردم میدن. پایین قلعه هم یه چشمه آب هست. حالا چند تا عکس از قلعه و محیط اطرافش مشاهده کنین

چاه!

 

میبینین چه پیشرفته بوده گرمه ما از اون زمانا! آنتن موبایل هم داشتیم!! شوخی کردم!

 

چاه و چند تا خمره. البته اینا همسطح نیستنا! خمره ها ۴-۵ متری بالاترن.

گرمه ما واقع در سمت راست تصویره. اون جاده میره به گرمه میرسه

ورودی قلعه

ما هم عصر جمعه یعنی ۱۴ فروردین برگشتیم مشهد و منم بعد ۱۵ روز٬ شنبه واسه نماز ظهر و عصر آقاجونو دیدم و ... !

... پایان   

پی نوشت:
 
۱) اینم از تعطیلات ما با خانواده.
 
۲) امشبم که شب جمعه اس. بعد ۳ هفته دوباره حرم و دعای کمیل و ...!
 
۳) همیشه دعاگوی همه هستم و هستیم!
 
۴) فردا: اللهم عجل لولیک الفرج: الهـــــــــــــــی آمیـــــــــــــــــــن

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم فروردین 1388 توسط غلام آقاجون

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خدایی که من قدرت داد تا قلم در دست گرفته و تخیل داد تا پرنده خیالم را در آسمان رویاها پرواز دهم تا انشایی با موضوع "تعطیلات خود را چگونه گذراندید" را که معلم عزیزتر از جانم بیان نمودند٬ بنویسم.


!

سلام

تعجب کردین؟! چرا؟!

تو دوره دبستان و مخصوصا (نخ سوزن!) راهنمایی فقط همین یه مدلو واسه شروع انشاهام بلد بودم! و اتفاقا معمولا ۲۰ میشدم با اینکه محتوای خاصی هم نداشت! چرا؟! چون همه انشاء تعریف و تمجید از معلمم بود!!

حالا اومدم یه گوشه کوچیک از تعطیلات عیدو بگم ...

از کجا شروع کنم؟! آها!

اصن از خود لحظه سال تحویل شروع میکنم! چی از این بهتر؟!


ساعت دقیقا ۱۴:۵۵

تقریبا ۲۰ دقیقه به لحظه سال نو مونده بود٬ تا به حال حرم آقاجونو انقد شلوغ ندیده بودم٬ اونطور که شنیدم (که کاملا هم با عقل و منطق جور در میاد) نزدیک ۶ میلیون نفر٬ تو حرم بودن! من فقط از قسمت بازرسی باب الجواد تونستم رد شم (تو عکسم کاملا معلومه)

آیا همیشه شیرینه لحظه تحویل سال؟!

وقتی روز جمعه٬ روز سال نو باشه و تو منتظر ...

وقتی مثه بقیه جمعه ها چشم انتظار باشی ...

وقتی بازم انتظارت به اشک و آه تبدیل بشه٬ به خاطر اینکه با خودت میگی اگه تا جمعه بعد نبودم ...

آآآآآّه ...

مردم اکثراً مرواریدی تو چشمشون برق میزد یا گونه هاشون خیس بود که سال تحویل شد.

چند لجظه ای تو حرم بودم و خلاصه به خاطر فشار جمعیت٬ مجبور بودم که از حرم خارج شم.

رفتم دور فلکه آب (باب الرضا) و یه عکسم از اون زاویه گرفتم:

فقط به تعداد افراد رو دکه نگهبانی هم توجه کنین!!

از همونجا رفتم خونه مادرجون (مامانه مامان) واسه عید دیدنی (البته واسه نهارم اونجا جمع بودیم٬ بعدش من اومدم حرم). تا شبم یکی دو جا دیگه رفتیم با همو بعدش من اومدم خونه.

خانواده (که شامل بابا٬ مامان و خواهر کوچیکه) میشن رفته بودن شهرستان (شهر ابا و اجدادی٬ گرمه (تو خراسان شمالی) خانواده پدری کلا اونجان) از ۴شنبه. منم چون ۵شنبه عصر٬ تازه از سفر جنوب (راهیان نور) برگشته بودم٬ واسه عید تنها بودم.

شنبه٬ یعنی ۱ فروردین ٬۸۸ روزیه که از یاد ما نخواهد رفت٬ چون خدا یه هدیه خوشگل و ناز و توپولی و خوردنی و سفید! به اسم "پوریا" به ما عطا کرد. پوریای عزیز٬ جدیدترین پسرخاله من محسوب میشه! داداش پارسا٬ پارسا رو یادتونه؟! قبلا اینجا عکسشو گذاشته بودم.

پوریا جون

پارسا جون

روز ۱شنبه٬ یعنی ۲ فروردین٬ بعد اینکه خونه رو حسابی مرتب کردم (مرتب بود٬ مرتبتر کردم!) و وسایلمو جمع کردم٬ با تاکسیای خطی راه افتادم به سمت بجنورد و از اونجا هم با یه تاکسی دیگه رفتم گرمه. این در حالی بود که خانواده هیچ اطلاعی از اومدن من نداشت! طفلیا فکر میکردن من فردا شب با قطار میام! هیچی بهشون نگفتم تا حسابی سورپرایز شن! نزدیک در خونه که رسیدم٬ زنگ زدم به بابا:

من: ... بابا من بلیط گیر نیاوردم. به نظرم شما یه آشنایی داشتین تو راه آهن!

بابا: ... اِ٬ خیله خب٬ حالا باهاش تماس بگیرم ببینم میتونه کاری کنه یا نه!

من: بابا بیزحمت تا موقعی که باهاش تماس میگیرین٬ در خونه رو هم باز کنین!!

و زنگو فشار دادم همون لحظه!

خانواده:

من:

خلاصه ۳ روز گرمه بودم تا اینکه روز ۴شنبه یعنی ۵ فروردین٬ راه افتادیم سمت کرج٬ خونه خواهر بزرگم ...

دقیقا 1 هفته کرج بودیم ...

تو اون 1 هفته من چند بار اومدم تهران، 2 بار موزه هنرهای معاصر رفتم. این عکسا مربوط به موزه اس (تذهیب و مینیاتور بود این سری) (یکی از جاهای مورد علاقم تو پایتخت همین جاس):

متاسفانه نام فردی که این اثر متعلق به ایشون بودو یادم نیس (انشاالله که راضی باشن صلواتی ختم کن!)

اینم که شاهکاره! اسمو ببین!! (منظورم فارسی و انگلیششه!)

دوباره جمشیدیه هم رفتیم بعد سالها ...

ادامه دارد ...


پی نوشت:

۱) ادامه تعطیلات انشالا در برنامه بعد! به همین زودیا ...

۲) عکسای سفر به جنوب هم همشون آپلود شده. بعد قسمت دوم تعطیلات که قسمت پایانیه٬ پروژه سفر به جنوب کلید میخوره رسما!

۳) فعلا با اجازه٬ ببخشید اگه طولانی بود٬ یا علی ابن موسی الرضا ...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 توسط غلام آقاجون
سلااااااااام خدمت همه دوستان عزیز و خوانندگان محترم

من یا بهتر بگم ما اومدیم

جای همگی خالی یا بهتر بگم سبز!


پی نوشت:

۱) امیدوارم تعطیلات به همه بیش از حد خوش گذشته باشه!!

۲) سر فرصت میام و میگم چه خبر بوده این چند روز

۳) به تک تک شما عزیزان سر میزنم٬ چه حضورا! چه غیابا! و چه مجازا!

۴) جواب همه کامنتا رو هم میدم و بعدا میتونین بخونین.

۵) التماس دعای همیشگی


دوشنبه ۴۰ دقیقه بامداد:

آقاجون عزیزم: وفات خواهر عزیزتون٬ حضرت معصومه (س)٬ و بازگشت ایشون به سوی خدا رو بهتون تسلیت میگم.

اگه اجازه بدین امروز عصر٬ پیاده٬ میرسم خدمتتون.

قروبونتون برم ایشالا.


نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم فروردین 1388 توسط غلام آقاجون

السلام علیک یا
شمس الشموس ...
گالری تصاویر