تبليغاتX
دوست دارم آقاجون، نگام میکنی؟...



سلام مثل همیشه

امروز روز شلوغ پلوغی رو داشتم...

صبح بعد رایت تمرین و تحقیقم رو CD که باید موقع امتحان به استاد تحویل میدادم رفتم خرید. بعدش با مامان رفتم آزمایشگاه تا مامان آزمایش بده (یه ذره ناخوش احواله٬ دعا کنین٬ ممنون) (خانم دکتر داشت از دست مامان خون میگرفت و از من عصاره وجودمو) بعدش اومدیم خونه٬ من یه کم تو اینترنت چرخیدم! (در حالیکه هنوز هیچی واسه امتحانم نخونده بودم!!). اذون داده بودن٬ نماز خوندم و کلی چیزی خوردم.

تا موقع ساعت شده ۱ ظهر. حاضر شدم و رفتم دانشگاه٬ ۱:۳۰ یونی! تشریف داشتیم٬ ۴-۵ تا از بچه ها رو دیدم و به یه نفر زنگ زدم (مثلا زودتر از خونه در اومدم که دانشگاه درس بخونم خیر سرم! هنوز چیزی نخونده بودم غیر ۱-۲ صفحه!!) رفتم سالن مطالعه٬ مثل حموم عمومی بود! (به نظرم قسمت خواهران سنگ پا گم شده بود! نکته: سالن مطالعه برادران و خواهران در دانشگاه ما یه جاس فقط یه قسمت شیشه ای این دو قسمت رو به زور یه کم از هم جدا میکنه٬ در حدی که دیده نشیم!!)

۱ ساعت مثلا درس خوندم (فقط ورق میزدم الکی جزوه رو!! تازه بنده اصلا سر کلاس تشریف نداشتم!). خلاصه رفتیم سر جلسه (امتحان ساعت ۳ بود) CD هایی که رایتیده بودم! رو تحویل دادم و سپس چرندیاتی در برگه نوشتیم در حد بوندسلیگای آلمان! (برگه های من واسه استادا حالت زنگ تفریح و رفع خستگی داره٬ میخونن و میخندن حسابی٬ همه امتحانا همینطوریه). تا ۴:۱۵ اونجا بودم. بعد کم کم اومدم سمت خونه٬ تا یه جاهایی پیاده اومدم. ییهو (از اونجاییکه دیدم خونه رفتن سودی نداره اون موقع!) به سرم زد برم یه جایی!! (یه جای بزرگه٬ نمیگم کجا تا تو کف بمونین!!) تو اونجا رفتم نمازمو هم خوندم تو نمازخونه ش! ساعت ۵:۴۵ رسیدم خونه. چیزی خوردم و به پیشنهاد خواهران محترمه مجبور شدم! شیرموزی مخصوص و در خور شان اونا! درست کنم. هنوز اون شراب بهشتی!! رو نریخته بودم تو لیوان واسه خودم که کسی با موبایل ما تماس گرفت و ما مجبور به ترک خونه شدیم! ساعت ۶:۳۵ اومدم بالا. یه نماز دیگمو خوندم٬ آهنگمو گوش دادم٬ شیرموزمو خوردم (۳ لیوان! این دفعه کمتر خوردم نسبت به بقیه اوقات)٬ راه افتادم سمت کلاسم. ۷-۹ شب هم کلاس داشتم جای دیگه (غیر یونی). کلاس هم که اِندِ خسته کنندگی! (نمیدونم روحم بیشتر خسته شد یا جسمم سر کلاس!!) وقتی سر کلاس بودم دیدم خیلی حوصله ام سر رفته٬ بعد مدتها دس به کار شدمو یه اس ام اس رو با مضمون اینکه "دست تنگیمو لطفا اگه اس ام اس داری بفرست"٬ واسه ۶۳ نفر فرستادم. در مجموع ۹۰ تا اس ام اس واسم فرستادن (دمتون گرم ملت غیور!) بعدا اونایی که جالبترن رو شاید گذاشتم اینجا. خلاصه بعد کلاس برگشتم خونه٬ دیدم بساط شام براهه. من که شام ناهار خوردم!!!! (یعنی غذای ظهر که ماکارونی بود که من نخورده بودم چون زود رفته بودم رو خوردم موقع شام!). مامان که خیلی حال نداشت٬ دراز کشید و من هم مشغول شستن همه ظرفا شدم مثل دیشب (دقت کنین من ۲ تا خواهر هم دارم!) (البته خواهر بزرگم هم ناهار درس کرده بود و هم ظرف شسته بود) (لال شم و دستام قلم اگه بخوام منتی بذارم٬ وظیفمه و از جون و دل انجام میدم) (اصولا با هیچ کاری مشکل ندارم٬ هر کاری بتونم میکنم).


پی نوشت:

۱) این بود انشای من در مورد اینکه امروز (در واقع دیروز!) خود را چگونه گذراندید!

۲) واسه مامان هم که گفتم دعا کنین٬ آره؟!

۳) این چیزی که نوشتم خیلی خلاصه بود در کل٬ شبانه روز من خیلی شلوغتر از این حرفایه!

۴) امروز کلا از اخبار ایران و جهان بی اطلاع بودم.

۵) بخش موسیقی هم مرتب به روز میشه.

۶) ای خدا یا خودت ظهور آقا رو ردیف کن یا اینکه به امام رضا جون میگیم ازت بخوادا٬ تصمیم با خودته!!

۷) راستی مثکه آتش بس بالاخره اعلام شد تو غزه٬ تبریک به همه دنیا!

۸) واسه همه چیزای خوب دعا میکنیم.

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام دی 1387 توسط غلام آقاجون

سلام

بالاخره دایی ما به اتفاق خانوادش  رفتن .

خیلی خوش گذشت این مدت...

دور هم بودنامون٬ ناهار و شامایی که با هم بودیم (پونک یادته دایی؟! تو که میدونی من کل کل غذا خوردن باشه کم نمیارم! فقط میخواستی ما رو خراب کنی جلوی همه دیگه؟! دارم واست!! این دفعه که بیای نشونت میدم!!)٬ یه باری که فوتبال رفتیم که حامدم اومد!! خیلی باحال بود٬ حسینیه ای که نزدیک خونه خاله بود و غذایی که اونجا نرسیدیم بخوریم!٬ مسجد سجاد! و ...

اینا همه باحال بود٬ عالی بود٬ فوق العاده بود٬ خیلی خوش گذشت ولی ...

وقتایی که با تو حرم بودم یه حال وصف ناشدنی بود٬ انگار خیلی به آسمون نزدیکتر بودم٬ یه احساس خوشایند که در بیان نمیگنجه٬ دو بار دعای کمیل٬ روز عاشورا٬ شب عاشورا٬ شب تاسوعا٬ ۵-۶ باری قسمت شد با شما مشرف شیم قسمتی از بهشت.

امیدوارم٬ آرزو دارم٬ عاجزانه و صمیمانه از ته دل از خدا میخوام٬ همیشه و همه جا و در همه حال٬ سالم و سلامت و موفق و پیروز و سربلند٬ زیر سایه عنایات ویژه خدا و آقا امام زمان (عج) بمونین خانوادگی!


پی نوشت:

۱) امروز (جمعه٬ ۲۷/۱۰/۸۷) دایی اینا از مشهد رفتن تهران. فردا شب هم از تهران میرن آمستردام و بعدشم (فکر میکنم) واشنگتن و دوشنبه ظهر به امید خدا میرسن خونه شون. این عکسیه که تو فرودگاه مشهد٬ از پشت شیشه گرفتم ازشون:

۲) اینم از خورشیدی که در دست من قرار داره!:

۳) دقت کردین بخشی به نام "موسیقی" به اینجا اضافه شده؟! اگه دقت نکردین٬ حالا دقت کنین!

۴) التماس دعا برای ظهور آقامون٬ آزادی غزه٬ شفای بیمارا٬ رفع مشکل گرفتارا و روا شدن حاجت حاجتمندا.


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم دی 1387 توسط غلام آقاجون

با سلام و صلوات بر محمد و آل محمد

در جدیدترین حمله رژیم صهونیستی به نوار غزه٬ ۳۳ نفر از جمله ۴ کودک به شهادت و شماری زخمی شدند ... حالا محمدرضا یزدانی٬ دیگه باید زیر یه خمشو بگیره٬ و حالا٬ بله یه زیر یه خم فوق العاده از یزدانی و شاه محمدی هم رو میکنه٬ چقد این مسابقه زیبا شده٬ ۲ امتیاز برای یزدانی و ۳ امتیاز هم برای شاه محمدی ... لای لای لا لا لا٬ لای لای لای لالا لای٬ من تاژ رو برای کیفیتش میخرم٬ نه برای جایزه و قرعه کشی ... با یکی دیگر از مسابقه های ۱۰۱ در خدمتتون هستیم٬ اجازه بدید در ابتدا شرکت کننده عزیزمون رو معرفی کنیم ... جان کجایی٬ جااااااان من میترسم اینجا٬ لعنتی کجایی ... در فسمت نوار ابزار نرم افزار واژه پرداز مایکروسافت٬ گزینه ای مشاهده میکنید با عنوان ...


پی نوشت:

۱) تعجب نکنید لطفا٬ یه لحظه کانالهای مختلف تلویزیونه خودمون رو عوض کنین تا متوجه شین تعجبتون بیخودی بوده!!

۲) "لای لای لا لا لا٬ لای لای لای لالا لای" آهنگ معروفه پیامهای بازرگانیه!

۳) باصورتی زخمی روی تخت بیمارستان: " تانکهای اسرائیلی به طرف خونه ما شلیک کردن٬ کودکم رو که خدا بعد ۲۱ سال بهم داده بود کشتن" ترجمه حرفای یک خانم اهل غزه بود یا دختر بچه ای نوازدی رو که مثل مومیایی ها تموم بدنش باندپیچی شده رو تو بغل گرفته.

۴) دقیقا ۱۰ ساعت دیگه٬ به شرطی که زنده باشم تا اون موقع٬ سر جلسه اولین امتحانه این ترمم. هیچوقت که نمیخونیم٬ استرس هم که تعریف نشده واسه ما!! پس این حق رو به خودم میدم تا بیفتم این درسو!! ولی اینبار نمیفتم!

۵) از این عکسی که پارسال تو دانشکده فنی مهندسی فردوسی از دوستم گرفتم خیلی خوشم میاد!:

۶) همه واسه هم و واسه چیزای خوب دعا کنیم.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 توسط غلام آقاجون
سلام

عزاداریها قبول.

خوب و خوش که هستین؟ (بـــــــــــــــــله!) خب خدا رو شکر!!

نمیدونم والا!! زندگی مراحل مختلفی داره دیگه٬ انسان از خیلی مراحل باید رد شه تا به سر منزل مقصود برسه٬ پیچ و خمهای زیادی رو باید پشت سر بذاره تا به مقصد برسه به شرطی که راه درستی رو انتخاب کرده باشه.

خدایا...

خدایا کمک کن...

کمک کن پیچ و خمها٬ سختی و دشواریها٬ مسائل و مشکلاتِ راه درست رو به خوبی طی٬ رد و حل کنیم!

 
الهی به امید تو

پی نوشت:

۱) میگم هر سنی هم مقتضیاتی داره ها٬ مگه نه؟!! هـــــــــِــــــی جوونی کجایی که یادت به خیر!

۲) خدایا کاری کن تا بتونیم بهت نزدیکتر بشیم.

۳) اینبار به عوض دفعات گذشته کم حرفیم!! (چه عجب!٬ آخ جون!)

۴) یه سری عکس از طلوع خورشید اضافه کردم اینجا: طلوع

۵) ملتمس دعای تک تکتونیم!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم دی 1387 توسط غلام آقاجون
سلام

بی مقدمه!:

مراسم خوبی بود٬ چه تو حرم٬ چه حسینیه و چه مسجدی که رفتیم.

امسال یه ذره فیض بردیم بیشتر! انشاالله یه ذره هم لطف میکنن در حقمون صاحب عزاها!

متاسفانه فرهنگ عاشورا ظاهرا قرار نیس جا بیفته٬ مثکه واسه عده ای از مردم دلیل قیام امام حسین (ع) اهمیتی نداره...

دارن اذون میدن (اذون تموم شده!)٬ تو سواره رو که دسته های عزاداری میرن سمت حرم٬ تو پیاده رو هم که یه عده از مردم مثله گداها (متاسفانه) رو سر و کله هم دیگه ان٬ به خاطر اینکه کیکهایی که از آسمون نازل میشه رو جمع کنن! ۳ تا مذکر! (نه مرد بودن و نه آقا٬ ممکنه آغا!) دارن از بالای یه وانت واسه مردم کیک میریزن. پیاده رو که قفل٬ اصلا نمیتونی تکون بخوری و اون وضع اسفناک و اون بی فرهنگی بازیها! امام حسین شاهد بودی که ما نماز اول وقتمون رو تو چه شرایطی از دست دادیم. این کارا جز بی ادبی در حق اون خاندان چیز دیگه ای محسوب نمیشه.

واسه چی یه نفر میاد و همه چیزشُ٬ همه زندگیشُ٬ خانواده عزیز و پاکشُ٬ فرزندای عزیزتر از جانشُ فدا میکنه؟ مگه نمیدونه اونا یا شهید میشن یا شب اسیر؟ مگه نمیدونه اسیرا قرار کتک بخورن و اذیت بشن و شهیدا هم سرشون از تنشون جدا شه حتی خودش؟ جوابش یک کلمه اس: بله

پس حتما دلیلی داشته که از همه چی گذشته و اون دلیل هم همونطور که خودشون فرمودن "امر به معروف و نهی از منکر" بوده.

وقتی تو ظهر عاشورا تو میدون جنگ با اون همه تیری که به سمتت پرتاب میشه وامیستی به نماز یعنی چی؟ اصلا واسه چی نرفتی تو خیمه نماز بخونی؟ اونم نماز بود اینم نماز٬ مگه فرق میکنه؟

همین چیزا بود که عاشورا رو ساخت. واسه انتقال دادن پیام٬ انتقال دادن نهضت٬ هر کاری لازم بود کرد٬ شش ماهه ماهشُ داد٬ علی اکبرش رو داد٬ عباسشُ داد٬ پسر٬خواهر٬ دخترا و بقیه رو به خدا سپرد و حتی سرشُ هم داد. با همه این احوال نماز اول وقتش ترک نشد و من متاسفم واسه خودمون و یه عده از مردم. 

خدا میدونه دیروز (البته نه فقط دیروز بلکه هر لحظه٬ ولی دیروز شدیدتر بود!) آقا امام حسین (ع) چه اشکی ریختن واسه این مردم ...


پی نوشت:

۱) دیروز که بعضی صحنه ها وحشتناک بود٬ خدا کنه امام حسین ندیده باشن اونا رو!

۲) امسال با دایی و بقیه رفتن به مراسم خیلی لذت بخش بود.

۳) واسه همه دعا کردیم٬ دعا واسه ظهورش٬ از حل گرفتاری گرفتارا تا شفای مریضی مریضا٬ واسه حاجتمندا٬ مظلومای عالم و به ویژه غزه٬ خوشبختیه دنیوی و اخروی همه و ...

۴) انشاالله هر کاری کردیم مورد قبولشون قرار بگیره٬ اگه اشکی ریختیم٬ سینه ای زدیم٬ غصه ای خوردیم٬ زیارتی خوندیم و دعایی کردیم٬ مطالعه ای کردیم (خیلی مهمه)٬ بحثی کردیم٬ سخنرانیهایی که شنیدیم٬ تفکری که کردیم (از همه مهمتر) اگرچه ناقص و اندک٬ ولی به کمال و بزرگی خودشون ببخشن و بپذیرن.

۵) عکسای روز عاشورا رو تو بخش پیوندهای روزانه میتونین مشاهده کنین٬ در عین حال لینکشُ بازم مینویسم: عاشورای مشهد 87 

۶) اگه پر حرفی کردیم شرمنده٬ چیزایی بود که نه فقط از دیروز٬ که هر سال میبینیم به چشممون.

۷) محتاج به دعای تک تک شما عزیزان هستیم تا ابدالدَّهر!


*دیروز ساعت ۳ بعد از ظهر در حالیکه سپهرمحمد تو کالسکه خواب بود٬ من و دایی داشتیم پیاده از حرم برمیگشتیم (بقیه با تاکسی رفتن)٬ صحنه ای دیدم که کِیف کردم٬ لذت بردم با تمام وجود:

آقای جوانی به همراه همسر جوانتر از خودش که رو ویلچر (نمیدونم اِم اِس داشت یا نه) نشسته بود٬ میرفتن سمت حرم٬ اونم با چه شوق و عشقی! نگاه و لبخند حاکی از رضایت اونا فقط یه چیزُ داد میزد:

خدایا شکرت


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم دی 1387 توسط غلام آقاجون


پی نوشت:

۱) سلام

۲) خدایا تو را به دستهای بریده٬ چشمان تیر خورده و بدن افتاده بر خاک و خون حضرت اباالفضل (ع) قسمت میدهیم فرج مولا٬ آقا و سرورمان را تعجیل فرما.

۳) عکسها از حرم مطهر آقاجون٬ روز دوشنبه و شب تاسوعا.

۴) از دعا برای مریضا و گرفتارا و مظلومین فراموش نشه.

۵) دو تا عکس هم از مراسم شب تاسوعا در حرم:

 

۶) مثل همیشه التماس دعا برای همه.


* تازه از حرم آقاجون اومدم. هم دیشب و هم امشب رامون دادن...

خدایا باورم نمیشه هم شب تاسوعا و هم شب عاشورا اونجا بوده باشم. میدونم این از لطف و کرم بینهایت امام رئوف و همچنین از دعای خیر شما عزیزانه٬ واسه همین بینهایت از شماها ممنونم.

اونجا هم به یاد تک تک شما بودیم. نمیدونین چه شور و حالی داشت٬ زبان قاصر از گفتن احساس وجودمه...

** امروز ظهر (ظهر روز تاسوعا) با خبر شدیم ماشین یکی از آشناها چپ کرده تو جاده و افتاده ته رودخونه. من و پسرخاله رفتیم اونجا. شکر خدا خودشون هیچطوری نشدن. معجزه ای بود که به چشم دیدم. عکسش رو بعدا شاید گذاشتم.

*** بازم التماس دعا


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم دی 1387 توسط غلام آقاجون
سلام

تقویـــــــــــم تاریـــــــــــــــخ

امروز جمعه٬ سیزدهم دیماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی٬ مصادف با پنجم محرم الحرام هزار و چهارصد و سی قمری و مطابق با دوم ژانویه سال دوهزار و نه میلادی است.

چند ساعت بعد در چنین روزی جناب آقای دکتر پرفسور حاج مسعود آگاه (ع!) به همراه تنی چند از هیئت همراه! عازم سرزمین مشهد میشوند.

پیشاپیش ورود این عالم ربانی٬ این معلم اخلاق و این استاد دانشگاه "ویرجینیا تک" را به همه مردم شهید پرور مشهد و حومه! تبریک و تهنیت عرض مینماییم.

 


پی نوشت:
۱) قراره امشب برسن مشهد بالاخره.
۲) اینم صفحه اول روزنامه اطلاعات فرداست که من امروز گیر آوردمش!! باور کنین! (به عکسشم دقت کردین؟!)
۳) دیشب تو حرم یاد تک تکتون بودیم!
۴) یه حدیث از پیامبر (ص) واسه خوشگلا! که امروز تو تقویم دیدم: " آفت زیبایی٬ خودپسندی است "
۵) همیشه التماس دعا واسه همه کس٬ همه جا٬ همه چیز و ...!

نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم دی 1387 توسط غلام آقاجون

HI GAZA

!HAPPY NEW YEAR UNDER FIRE

?!Do you know you are the real WINNER


پی نوشت:

۱) سال نو میلادی مبارک

۲) به امید ظهور و پیروزیه واقعی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم دی 1387 توسط غلام آقاجون
سلام


فرا رسیدن سال نو قمری گرامی باد.
فرا رسیدن ماه محرم و فاجعه هایی که تو غزه در حل شکلگیریه تسلیت باد.


دیروز، دوشنبه 87/10/9، حتما میدونین به فرموده آقای خامنه ای عزای عمومی اعلام شد و در همه جای ایران راهپیماییها یا تجمعات اعتراض آمیزی برگزار شد.
اینجا هم شبیه بقیه جاها بود، ولی دیگه اسمشو راهپیمایی نمیگیم، میگیم تظاهرات، چون از حالت یه اعتراض و شعار دادن ساده در اومده بود و درگیریهایی هم بوجود اومده بود.
اینجا به علت وجود سرکنسولگریه(نفهمیدیم سرکنسولگریه آخرش یا سفارت!) عربستان یه مقدار درگیری هم بوجود اومد، یه مقدار شیشه هم شکسته شد، یه مقدار تخم مرغ و گوجه (جهت تهیه املت!) هم پرتاب شد، یه مقدار رنگ سرخ هم به جای خون ریخته شد، یه مقدار سنگ هم پرتاب شد، یه مقدار نارنجک دستی (یه دونه!) هم پرتاب شد، یه مقدار شعار و لعن و نفرین و دشنام! هم داده شد، یه مقدار عکس هم گرفته شد!!
دیگه نوبتی هم باشه، نوبت دفتر سازمان ملل متحد!! (چه خنده دار!) میرسه!، بعد از شوخیه مختصری که با سرکنسولگری انجام شد که با مداخله نیروهای امنیتی قضیه یه کم فیصله پیدا کرد، نوبت به دفتر سازمان ملل رسید.
البته به خاطر تدابیر شدیدتر امنیتی در مقابل دفتر سازمان ملل، حرکت خاصی غیر از پرتاب یک فروند سنگ! انجام نشد.
مثکه میگفتن بیانیه هایی هم صادر شده! الله اعلم!

خلاصه ما هم یه چند کیلو عکس از این مراسم زیبا و پرنشاط تهیه کردیم که توجهتون رو به دیدنشون جلب میکنیم:

اولین صحنه ای که من مواجه شدم که بر حسب قضا ممکن بود آخرین صحنه عمرم هم باشه! ساختمونی که در سمت چپ تصویر میبینین سرکنسولگریه:

از نگاهی دیگر!
دانشجوها با سرویس از دانشگاهاشون اومده بودن
کفن پوشا!

 

رفیق شفیق ما: حسن آقا

 

پارچه ای که هزاران امضا رو اون خودنمایی میکرد

 

با اجازتون یه امضا هم به نیابت از همه زدیم و عکسش رو هم گرفتیم!

 

 
یه عده هم که از بالا ملت رو دید میزدن

 

بیانیه ای که روی پارچه نوشته شده بود

 
سکوت هر مسلمان خیانت است به قرآن

 
خدا نکنه کسی روت کیسه رنگ بریزه!!

 

آتیش رو میبینین تو سرکنسولگری؟! از اینجا به بعد دیگه نیروهای امنیتی یه مقدار متوسل به زور شدن!

حضور چشمگیر همه قشرهای مردم!

 

... و همچنین خواهران!!

 

امضایی که بیش از حد توجه من رو به خودش جلب کرد... الهی آمین

از این لحظه به بعد جمعیت دیگه متفرق شدن و به سمت دفتر سازمان ملل راه افتادن
 
نترسین خونِ٬ رنگ نیس!! شوخی کردم!
بچه به بغل!
  جان٬ چقدم نازه!!

 

عده ای از مردم شجاع و غیور میهن اسلامی که از درون پاساژ مراقب اوضاع بودن! (شایدم به خاطر حمایت از غزه درهای پاساژ رو به روی خودشون بسته بودن! ما که از درونشون خبر نداشتیم!)

و همچنین٬ ولی شجاعتر از قبلیا!!

 

خوب دقت کنین به عکس: تنها ۶ ثانیه زمان واسه حرکت تظاهرکننده ها باقی مونده بود! بعد ۶ ثانیه مردم پشت چراغ قرمز ایستادن و ماشینها هم از سمت دیگه مشغول حرکت شدن!! به این میگن فرهنگ٬ قابل توجه اروپاییهای با فرهنگ!!

 

کارگران مشغول کارند! (قبلا مشغول کار بودن!)

 

چهار راه بهار که در حال بسته شدنه

پلیس ضد شورش!
اینجا دیگه روبروی دفتر سازمان ملله

رنگ خون! بعد از اینکه از طفلی عکس گرفتم٬ چشم غره ای رفت و تذکر داد: نگیر آقا! (با خشونت خوانده شود!!)

کفن پوش عزیز محفل!

 

مصاحبه های بعد از پایان تظاهرات که توسط همه خبرگزاریهای معروف جهان٬ من جمله باشگاه خبرنگاران جوان انجام شد!


پی نوشت:
۱) جدی چیزی نمونده بود منو واسه همیشه از دست بدینا! چون اول که میخواستم وارد ماجرا بشم گفتم زرنگی کنم و از کوچه پشتی که بغل سرکنسولگریه برم تو خیابون! فکر نمیکردم قضیه سنگ اندازی انقد جدی باشه! ییهو دیدم یه شیشه داره میاد پایین!، آقا ما هم دِ بدو در رو !
 شیشه های خورد شده تا زیر پام رسید ولی بخیر گذشت!
 
۲) بــــــــــله، بیانیه هم صادر شد، ولی چه فایده، محکوم کردن و اعلام بیزاری از جنایات که همیشه بوده و ثمری هم نداشته، البته امیدواریم این دفعه فرق کنه!
 
۳) واسه این افراد دعا کنین: همه، غزه ایها و فلسطینیها، مظلوما، مسلمونا !، آقای ملک عبدالله !! (بدون توضیح٬ نمیدونم عکسش رو در حال خوردن شربت مونده و فاسد شده!! با جناب جورج دبلیو بوش پسر!! دیدین یا نه! یادتون باشه من توضیحی ندادما!)، خودتون، خانوادتون، دوستان و آشناها و همسایه هاتون و افرادی که مد نظر من هستن! (این آخری خیلی مهمه ها)
 
۴) ... شاید این جمعه بیاید، شاید... پس دعا کنیم!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم دی 1387 توسط غلام آقاجون
سلام

بالاخره محرم هم شروع شد...

همون ماهی که که بهش میگن ماه پیروزی خون بر شمشیر

خدا کنه٬ به حق مظلومیت امام حسین (ع)٬ هر چی زودتر بازم ثابت بشه به همه که این خونِ که بر شمشیر پیروز میشه٬ نه شمشیر بر خون

البته دیگه اسمش باید کم کم تغییر کنه و بشه پیروزی خون بر بمب٬ موشک٬ جنگنده های نظامی و ...


پی نوشت:

۱) یه لحظه رو به قبله بشین٬ بشین دیگه٬ اگه دوس داری واستا٬ لطفاً. آها مرسی. حالا دستاتُ بیار بالا٬ نه بالاتر٬ بابام جان از کی خجالت میکشی!٬ تا جاییکه میتونی ببر بالا. خوبه٬ حالا تا جاییکه در توانت هست٬ تا جاییکه میتونی٬ تو دلت فریادبزن: "اللهم عجل لولیک الفرج" بازم بلندتر: "اللهم عجل لولیک الفرج" یه بار دیگه: "اللهم عجل لولیک الفرج" مرسی.

۲) خدایا به هر کس اون صبری که شایسته اش هستُ عطا کن٬ اگه نمیدی هم که پس مشکل و گرفتاری و بیماری رو یا نده یا زودتر حل کن تا لااقل اینطوری زجر نکشیم.

۳) عکس از دست خودمه!

۴) برای رهایی غزه٬ شفای همه مریضا٬ حل مشکل همه گرفتارا و عاقبت به خیری همه٬ صلوات.

۵) اینا رو هم دیشب پیدا کردم:

ترجمه زیارت عاشورا

زیارت عاشورا با ترجمه

زیارت عاشورا با صدای حاج حسن خلج

زیارت عاشورا برای موبایل

منبعش این سایت بود که واسه راحتی لینکای دانلود رو خودم گذاشتم واستون: عاشورا

۶) التماس دعا.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم دی 1387 توسط غلام آقاجون

السلام علیک یا
شمس الشموس ...
گالری تصاویر