![]() فاصله مون کمه
ولی اختلافمون زیاده!
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1387 توسط غلام آقاجون
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
پی نوشت: ۱)راستی یادتونه گفتم یه نمایشگاهی قراره برگزار بشه، خب اون نمایشگاه برگزار شد و ۵ تا از عکسهای منم اونجا هست. ۲)یه بنده خدایی که خیلی خیلی آدم خوش قلبیه به یه امتحان مشکل (نمیدونم بگم مشکل، سختی، گرفتاری، ولی هر چی هست امتحان الهی خلاصه!) برخورده، دعا کنین سر بلند بیرون بیاد، واسه بقیه و خودمون هم التماس دعا، یک دنیا ممنون. نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط غلام آقاجون
عاشقان عیدتان مبارک...
دوست دارم صدات کنم تو هم من صدا کنی دوست دارم نگات کنم تو هم من نگاه کنی...
نائب الزیارة همه شما عزیزان هستیم٬ ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387 توسط غلام آقاجون
شب، یک شب، یک شب بارونی، یک شب بارونی پاییزی، یک شب پاییزی زیر بارون، قدم زدن زیر بارون تو یک شب پاییزی میتونه خیلی لذتبخش باشه و من این لذت رو دیشب به نحو احسن تجربه کردم. حالا میخوام بخشی از این لذتُ با شما تقسیم کنم:
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 توسط غلام آقاجون
1)سلام
2)میدونم خوبین پس نمیپرسم که چطورین! 3)امروز واسه اولین بار تو عمرم چندتا از عکسامُ بردم دبیرخانه یه نمایشگاه که قراره از 20 آبان افتتاح بشه و موضوعش هم آزادِ. 21 عکس سایز 10*15، 1 عکس هم ساز برگه A4. البته انتظار ندارم که چندتا رو شرکت بدن، ولی واسه تجربه اول بد نیست. خبرهای تکمیلی رو بعداً به سمعُ نظرتون میرسونم. 4)التماس دعا 5)در پناه حق نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 توسط غلام آقاجون
و من متولد شدم...! نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387 توسط غلام آقاجون
اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است با اولین گریه بازی شروع میشه هی بزرگ می شیم بزرگ و بزرگتر اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست حتی صداهامون گاهی با هم می خندیم گاهی به هم! اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده : واسه بردن بازی روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد گاهی باید برای بردن بازی بین دو نیمه دوباره متولد شد! یک سال دیگه گذشت یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت یکی میگه یک سال بزرگتر شدم یکی میگه یک سال پیرتر شدم یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه. منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ... نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع 13 آبان، مثل هر سال گرامی باد.
نوشته شده در تاريخ جمعه دهم آبان 1387 توسط غلام آقاجون
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده ...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم آبان 1387 توسط غلام آقاجون
![]() السلام علیک یا شمس الشموس ...
|